منشور شهروندی روحانی

میگویند رئیس جمهور کروات ها خیلی زیباست,رئیس جمهور آلمان خیلی با دیسیپلین است و مثلا رئیس جمهور آمریکا خیلی قاطع.من هم با افتخار الان,بعد از بیانیه ی منشور شهروندی آقای روحانی میتوانم بگویم : رئیس جمهور ما خیلی شوخ است!
من بیشتر حس میکنم,این نوشته کار یک طناز زبردست است که قرار شده بدهند شخصی با فن بیانی بالاتر از آقای روحانی مثل آقای مدیری,آن را "استند آپ" کند.
جناب آقای رئیس جمهور,من از کسانی بودم که به شما رای دادم,و البته معتقدم بین آن گزینه ها از بقیه مناسب تر دیده می شدید.و هم چنین همیشه دیگران را به این خوانده و میخوانم که به رئیس جمهورتان احترام بگذارید که در بدترین حالت حرمت ایشان حرمت کل مردم ما در دنیاست.متاسفانه این تجربه در دولت قبلی حاصل شد.اما با همه این اوصاف این کار شما که عملا یک حرکت تبلیغتی زودهنگام است بیشتر مرا به ختده وا میدارد تا تفکر.
جناب رئیس جمهور,شما خودتان وکالت خوانده اید,آن هم نه در دانشگاه های ایران,بلکه در انگلیس(مشت گره کرده و مرگ بر آن گفتن یادتان نرود) وخود بهتر میدانید یک بیانیه این چنین برای دستگاه های اجرایی و قضایی و قانون گذار فعلا از حیث استناد ساقط است.اما در صورتی که در مجلس رای مثبت گرفته و شورای نگهبان هم که حتما رای مثبت بدهد,جالب است بدانید برای این سی صفحه میتوان سیصد صفحه نوشت که اکنون و در روز روشن درست در خلاف جهت بیانیه شما اجرا میشود و شما قطعا برخوردها را به بعد انتخابات موکول میکنید که باز بر میگردیم به وعده های شما در چهار سال پیش! "در حوزه اختیارات من نیست"
آقای روحانی,بهتر است کارهایی را که در حوزه قدرت شما نیست مطرح نکنید.شما به رای نیاز ندارید.از همین الان چهل میلیون رای از صندوق بیرون آورده میشود که نصف بیشتر آن به نام شماست.به شما تبریک میگویم.شما بی رقیب هستید در ایران!
من فقط به یک مورد اشاره میکنم که مثل سایرین صرفا "لفّاظ" نباشم :
شما در بند الف ماده 10 ذکر کردید : ﺗﻮﻫﯿﻦ,ﺗﺤﻘﯿﺮ ﯾﺎ اﯾﺠﺎد ﺗﻨﻔﺮ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ قومیت ها و ﭘﯿﺮوان ادﯾﺎن و ﻣﺬاﻫﺐ و گروه ﻫﺎي ﻣﺨﺘﻠﻒ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ و ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻣﻤﻨﻮع اﺳﺖ .

سوال من این است که آیا یهود جزو ادیان نیست که این میزان و هجمه تنفر را هر روز و شب از طریق صدا و سیمای بیطرف به خورد مردم میدهید؟
و بعد آیا همین که هنوز هم عده ای از همین بظاهر نمایندگان مردم به گروهی لفظ "فتنه گر" میبندند,جزو نقض ماده بالا نمیشود؟یا شاید فتنه گر توهین نیست یک شوخی درون سازمانیست و یا شاید هم آن عده جزو گروه های اجتماعی و سیاسی که نه,اصلا جزو مردم نیستند!
و نکته بعید این است که شما ننوشته ای ادیان الهی و یا مذاهب الهی,پس در این صورت مذاهبی چون بهائیت,وهابیت و ... و ادیانی غیر الهی که شرک نیز هستند شامل میشود.جدا از ادیان شرک ,درست خود شما چندین بار با منع از تحصیل وبرخورداری از حقوق اجتماعی و شهروندی بهائیان موجود در کشور,این یک ماده از منشور را نقض کردید؟

امیدوار بودم این نوشته به دست ایشان برسد؛اما بعدا فهمیدم خیلی فرقی نمیکند.فوقع ما وقع!

بدون برنامه

پدر قلبش مشکل دارد.دکتر غدقن کرده هرگونه چربی و خامه و نمک را.مادر غذاهایش همیشه کم چرب و بدون نمک است.پدر اما شیرینی "لطیفه" دوست دارد.مادر هم گهگاهی از قفسه سینه درد میکشد و بروی خودش نمی آورد و فقط اخمی میکند و بعضا اشکی.او "رولت" دلش میخواهد.یکی دو شب زودتر شیرینی تولدشان را گرفتم. همانی که میخواهند.مگر چند شب در سال اول و دوم دی تولد مادر و پدرت می تواند باشد.البته دقت کردم قرص هایشان فراموش نشود.
هیچ وقت برای محبت کردن زود نیست.حتی یک ساعت زودتر از برنامه ریزی ات!

سایه

یاد رنگینی در خاطر من,گریه می انگیزد

ب.ن:یلداهای متفاوتی رو تجربه کردم و از حیث خوشحالم.شیرین,تلخ,بی مزه.شاید یکی از فراموش نشدنی ترینش شب یلدای خانه سالمندان بود؛یا دور همی با دوستان توی کافه یکی از دوست هامون.یاد باد.

حسب حال

حس دو گانه عجیبیست.داشتن در عین حال نداشتن,پیدا کردن و گم شدن همزمان,رسیدن به هدف و بی هدفی. نه این ها کلیشه نیست.ظاهرا پیدایش کردم.پیدا که نه,فقط یک شماره تماس که معلوم نیست مال خودش باشد یا نه.معلوم نیست جواب بدهد یا نه.شاید از آن شماره یک روزه هاست.شاید هم فقط به شماره های آشنا جواب بدهد.نمیدانم.نه میتوانم زنگ بزنم و ببینمش نه میتوانم جلوی خودم را بگیرم تا زنگ نزنم و ببینمش.شاید اصلا برندارد.فعلا صبر می کنم.
ذهنم خیلی آشفته است.

خستگی مستولی شده

چشم ها درد میکنند از زیاد دیدن این صفحه ی نوری.صدای تق و توق دست ها میاد.خشک شده اند.لبخند عمیقی از روی رضایت کاری که قرار است انجام بدهم روی صورتم می آید.کار که نه,تصمیم؛تصمیم در برابر این حجم از نخوت پوشالی.عیب از تو نیست.تو راه را درست رفتی.تو همه را مثل خودت فرض کردی,ولی کسی بقیه را مثل تو نمی بیند و تو اکنون این را خوب میفهمی.آن ها از چه کم آورده اند که این طور به نمایش میگذارند خودشان را؟شاید ما مخاطب های این نمایشگاه چشم هایمان را صرف دیدن نگاره های پوچی کردیم که آن ها ارزش دیدن این نگاه را نداشتند.منظور ندیدن نیست.منظور دیدن به چشم دوستی است.شما بعدا متوجه اشتباهتان خواهید شد.شاید بدترین تنبیه همین باشد.این که شما را از راهی که در آن هستید با خبر نکنم.

ب.ن:این متن پی نوشت تصمیمی است که من در رابطه با بعضی از اطرافیان زندگی واقعی(نه مجازی)ام پیش گرفتم.همین که آن ها را با خبر نکنم.

عیدی من

شنیده ام دعاهایم گرفت.شنیده ام استخدام شده,شنیده ام استخدام شده اند.خیلی خوشحالم.بغض همیشه از غم نیست.خدا کند درست باشد.

قمار خوب

گفت بیا قمار کنیم؟هوا سرده قمار میچسبه!گفتم باشه سر چی؟ گفت بریم خونتون اون جا فکر میکنیم سر چی گفتم بیا سر زمان مسافرت رفتن.تو میگی آخر دی من میگم وسطش.هیچ کدوم هم نمیتونیم تغییرش بدیم.هر کی برد,زمان رفتن با اون! گفت نه.من رو از کار بیکار میکنند (میخواست با کس دیگه ای بره,بهانه بود) گفتم باشه.تو چی میگی؟ گفت اگه من بردم میرم خواستگاری,اگه تو بردی من کارهای رفتنت رو به کانادا انجام میدم.نظرت؟ گفتم عالیه.(وقتی با کسی شرط میبندی که حرف های یک ساعت قبلش رو میزنه زیرش باید یک شرط دو سر برد ببندی!شرط خودم هم دو سر برد بود.من مشکلی با تغییر زمان مسافرتم نداشتم. به خونه اومدیم.کلی حرف زدیم و خندیدیم و خوش بودیم.خیلی وقت بود ندیده بودمش.با همه اخلاق های بدش دوستش دارم.یک دنده و کمی مغرور است.نود درصدِ گاهی از اوقات هم از خودش تعریف میکند.حتی جلوی من که از نه سالگی میشناسمش.نوع قمار را انتخاب کردیم.21 دست 21.واقعا با این که میدونستم روی حرفش هیچ حسابی نیست و مثل خیل عظیمی از مسئولین شب میخوابد و صبح بیدار میشود و ...بله,آدرنالین و آتروپین را در هر دویمان وادار به جوشش کرد.بعد از کلی بازی,آخر نتیجه 21-20 شد!)

پ.ن:به یاد هنرمند عزیز,اصغر فرهادی.

مه دل تنگه

دلم گرفته,از خیلی چیزها
مردهایی که اسما شهید شدند,زن هایی که از رفتن شوهر خود راضی اند,دخترکانی که هیچ وقت نفهمیدند بابا چیست,بخاطر چه هدفی
دلم گرفته از خوابیدن حقیقت؛دلم گرفته از حرف زدن و نوشتن.از حرف هایی که زدیم و نشد.شعرهایی که خواندیم و نشنید.
دلم گرفته , دلم عزت الله میخواهد.مثل قدیم,سالم و سرحال,با همان نگاه,همان صدا,همان لبخند.
دلم از خواب هایم هم گرفته.خواب هایی که دیگر خواب هایش هم غریب شده.حتی یک آشنا هم در خواب نمی آید.همه رفسنجانی و سلیمانی و ...
دلم میگیرد وقتی یاد غم توی نگاهش میافتم و کاری نکردم.دلم میگیرد که فقط برایش آرزو کردم ...
دلم میگیرد از این که تو باز میگویی آدمک بخند!

انتهای شهر

توی خونه بست ننشین.گاهی مثل همین امشب,وقتی هیچ کسی همراه نبود,خودت را بردار و برو.مثل امشب خیابان هایی را ببین که تا کنون نرفتی.حتما مثل امشب از دیدن آن خانه زیبا نبش پارک جنگلی حیرت زده میشوی .یک پارک آرام و ساکت.پر از برگ های زرد.تخت های چوبی خالی توی پارک و مردد بودنت برای این همه حق انتخاب.با خودت گاهی آهنگی را زمزمه کن.از زمزمه هم بلندتر.نترس این جا کسی صدای تو را نمی شنود.بشنود هم بهتر.نمیدانی کدام طرف ولی برو.از دیدن چند مجسمه به وجد میآیی و بعد از کلی پیاده روی به خانه برمیگردی.آن قدر خسته که دیگر نیاز نیست فکر کنی و توی اتوبوس مدام چرت میزنی و سرت به پنجره میخورد و بیدار میشوی و باز میخوابی.از پیاده راه رفتن نترس.پیاده,همه جای شهر دیدنی است.

این پست هیچ ارزش خواندن ندارد.

ادامه نوشته

گفتگوی درون

گفتگوی درون من و خودم :)

ادامه نوشته

غریزی-دفاعی

آدم باید کودک درونش را زنده نگه دارد.این فقط رفتن و دویدن و سرسره بازی نیست؛که البته همون ها هم هست ولی چیزهایی مثل به یاد داشتن بهترین چیزهایی که خریدین یا به یادتونه یا دوستش داشتین و دارین.

من هنوز گاهی اولین گوشی همراهم رو خواب میبینم.توی خواب با این که از این مدل جدیدها قدیمی تره حس خوبی دارم.

 

ب.ن:دقت کردی وقتی یکم عصبی میشی مدام چیزهای خوب و درونی و فقط وابسته به خودت رو سعی میکنی یادآوری کنی!فکر کنم این یک فرآیند غریزی-دفاعیه.

پی بردن

این رو تقریبا مطمئن شدم دوست داشتن با شعر گفتن رابطه مستقیمی داره.اما هنوز نمیدونم دوست داشته شدن هم میتونه یا نه.

یک خلاء عمیق!

بزرگی را گفتند دلت چه میخواهد؟
گفت: آنکه دلم هیچ نخواهد....

چطور میتوان به دل فهماند پیر شده ایم اما بزرگ نه!
یعنی هم آره هم نه.

برو دیوونه

مارتیک خیلی دوست داشتنیه.خیلی! خصوصا "برو دیوونه"

ش.ن: هیچ وقت از علایقت دست نکش,هر چند قدیمی و خاک خورده باشد

خواهش میکنم

لطفا,لطفا پیام هایتان,مخصوصا آن هایی که سوالی می پرسید یا موضوعی را درمیان میگذارید با آدرس ذکر کنید.
بخاطر اسم مشابه من شرمندتون میشم.هم شرمنده شما هم شرمنده همنامان شما
سپاس

دنیای عجیب من

زندگی به طریقی شده که فقط باید بخاطر تصمیماتم بخندم!!

تبعیض تبعیض ..

نکنید.باور کنید تبعیض برای ما ایرانی ها خیلی زشت است.نکنید.ترک و لر و کرد و عرب و فارس فرقی نداریم.این حرف ها از ما بعید است.نکنید.هم وطن غمگینمان کردی.

ش.ن:توی تراس یک جا نوشتم "دیدم نه,غیر از رفتارهای فرهنگی و عادات کلی فرق چندانی نداریم.حتی در ظاهر هم شبیه هم هستیم" این را بین دو قوم مخالف هم نوشتمواقعیت هم دارد.اما درد دارد وقتی یک هم وطن عکس این را فریاد بزند.

دوست پیر ما

پیر شده ای دیگر,به رویت نمی آورم که پست ها را جابجا میگذاری و جدیدتر میرود پایین تر,قدیمی ها بالا می آیند.
شاید ترجیح داده ای بیشتر به "از نون شب واجب تر" توجه شود.آه فهمیدم.حتما تو هم دردت غمخوار است بلاگفای نازنین!

دکمه ری استارت

خواستم بخوابم.خیلی تشنه شده بودم.یک لیوان آب برداشتم.یک ربع بعد رفتم بخوابم.صبح بود با پای برهنه رفتم جلوی سفارت.یک پیت نفت هم دستم بود.میخواستم خودم را آتش بزنم.نمیدانم چه شده بود خودم را توی این راه انداخته بودم.چرا خودسوزی؟ولی دوست نداشتم انگار از راهم برگردم.بارها این راه مزخرف دو ساعته از خانه تا سفارت را رفته بودم.آن قدر که حفظ بودم.و حالا پای برهنه و خودسوزی بخاطر نوبت آزمونی که به همه می رسید جز من.دیگر حالم از این همه زد و بند و رابطه بهم میخورد.من دو سال معطل بودم ولی میدیدم کسانی که پول دارند ظرف دو هفته آزمون می دهند.حالا وقتش بود.همه مرا میدیدند.تو که میسوزی میمیری دیگر چه فایده؟شاید بعد من آن هایی که منتظر بودند راه برایشان باز شود و جلوی این مسخره بازی گرفته شود.پیت را ریختم.کبریت را زدم.تا همه دیویدند سمتم شعله کشاندم خودم را و سوختم,بد سوختم.نفس زنان بیدار شدم.دهانم خشک خشک بود.تشنه ام شده بود.آن لیوان آب را خوردم و دوباره خوابیدم.این بار هم جلوی سفارت بودم.پیت نفت این بار دست یک نفر دیگر بود.خودش را آتش زد.من برگه آزمون دستم بود.

ل.ن:اگر داستانی حتی کمی واقعی هم باشد ذکر میکنم.این از آن ها نیست.صرفا یک داستان خیلی کوتاه است مثل همیشه.

از نون شب واجب تر

توی زندگی غمخوار یک نفر که دوستش داری باش,غمخوارش بمون تا غمخوارت بمونه.یک غمخوار توی زندگی هر شخصی,مخصوصا توی شب هایی که خیلی غم داره الزامیه

لطفا

یک درخواست دارم و اون این که لطفا نظرها و پیام هاتون رو با آدرس بگذارید.هرچند من معمولا آدرس دوستان رو ذخیره میکنم اما به علت تشابه اسمی امکان پاسخ دادن از بین میره.ممنون

حال ما

گرفتاری مال قدیم بود,الان همه از هفتاد دولت آزادند.
رئیس جمهور متشکریم!

معده بهانه گیر

عجیبه.درست زمانی که هیچ فکر و مشغله اضافه ای ندارم و خیلی خیلی بیخیال تر از گذشته زندگی میکنم, وضع معده بهم بریزه و مثل قدیم ترها قصد براندازی حکومت داشته باشه.عجیبه.یادمه قبلا که این طور میشدم اتفاقای بزرگی در شرف وقوع بود و بخاطر همین,باران اسیدی معده خودی نشان میداد و ادامه ماجرا.اما الان چرا!الان که صبح تا شب توی خانه نشسته ام و میخوانم و مینویسم و فکر میکنم و یاد میگیرم چرا.دنیای عجیبی شده,فکر کنم بهانه میگیرد.شاید کمی دلش هیجان می خواهد!

باشد

کمبودهای هیچ کس را به رخش نکشید.او خود ممکن است خیلی بهتر و زودتر از شما درک کرده باشد نداریش و فقدانش را.شاید حرف شما نمکی تازه باشد به زخمی که کهنه و فراموش شده.به زوجی درباره بچه,به بیکاری درباره کار,به مجردی درباره ازدواج و بیسوادی درباره تحصیل.به خودتان هم رحم کنید.مراقب حرف زدنتان به خودتان هم باشید.هیچ کس بهتر از شما به دردهایتان آگاه نیست.پس مدام به رخ خودتان نکشید!

قصه

هوا خوب بود.پتوی گرم رویم نینداختم,کم لباس هم بودم که خوابیدم.خواب دیدم اما یادم نیست چه.حافظه آن قدر خرفت شده تا یاری نکند دیشب چه خواب دیدم.نمیدانم چه بود ولی هر چه که بود غرق در خواب شدم.خیلی خوابیدم.سردم بود.مچاله شدم ولی به خوابم ادامه دادم.میدانستم باید بلند شوم و لباس بپوشم یا پتو بیندازم. ولی اگر بلند میشدم خواب قطع میشد.میدانستم بالاخره یک ساعتی باید بلند شوم و این خواب تمام میشود.اما باز خودم را به نفهمی زدم و خوابیدم.حالا یک روز است که از آن چند ساعت خواب میگذرد,و برای من جز سردردِ زکامِ خوابی مه آلود که حتی اگر هم یادم باشد هیچ کدامش دیگر واقعی نیست,چیزی نمانده.

ق.ن:نمیدانم ضرورت دارد بگویم یا نه,هر داستانی,تمثالی از یک زندگی است؛حتی داستانی یک شبه! همه این استعاره ها واقعی بود!

درون بینی

از من فیلم بگیر ولی لانگ شات لطفا!کلوزآپ پشیمون کنندست.

قدم اول

قدیم فکر میکردم,همه منتظر قدم اولند.
الان ولی میدونم,قدم اول رو که بری تازه توقع برای دویدن شروع میشه!

گذشته به ناگاه می آید به چشمم

یاد روزی که با سروان بود فکر کنم,نمیدونم,هیچ وقت درجه هاشون رو یاد نگرفتم,صحبت میکردم و دوست شده بودم.دیر وقت بود.من تنها و بیکار.دوست نداشتم برگردم خونه.خونه اصلا بد نبود.من دوست داشتم از بهار لذت ببرم.دوست داشتم با یک آدم جدید صحبت کنم.اون هم بیکار بود.حوصله اش سر رفته بود و مثل من تنها.زده بود بیرون از کانکس و شلوغ ترین میدون شهر رو که خلوت شده بود اون موقع می پایید.یادم نیست چطور سر صحبت رو باهاش باز کردم.ولی یادم هست ازش پرسیدم چه شب هایی هستی که گفت.میخواستم بروم همان شب ها پیشش.نشد.تنبلیم کرد یا آدم های قدیمی تر توی زندگی وقت به جدید و سن بالا ندادند.فردای آن روز با تاکسی از جلویش رد شدم.دید,شناخت,احترام نظامی گذاشتم.همسفر از من پرسید "میشناسیش؟" گفتم "آره,دیشب تا دیر وقت با هم گپ میزدیم" فکر کنم از همان جا پی به دیوانه بودن من برد!

 

ش.ن:میخوام برگردم اون جایی که انگشتام جا مونده ..

از محبت خارها که هیچ,شوهر هم گل میشود!

انتقاد کردن سخته.انتقاد نمیکنم.فقط آرزو میکنم.آرزو میکنم کاش دختران سرزمین من محبت کردن را بیاموزند!
وقتی میبینم از بین این همه زن و شوهر,نود و نه درصد خانم ها برای جلب نظر همسرانشون یا "گیر" میدهند,یا "بهانه" میگیرند,یا "سکوت" پیشه میکنند و یا هم این که با "حرف هایی زننده" همسر رو عصبی میکنند(معمولا در رابطه با خانواده شوهر).مردها گاهی خیلی بچه اند.باور کنید با محبت میشود با آن ها به بهشت زندگی کرد!
دیگر کمتر شاهد این همه .... ولش کن.مهربون باشیم :)

ش.ن:انتقاد شد یا نصیحت ؟ (چشمک و خنده)