ساعت یک نیمه شب بود.همه جا تاریک و همه خواب بودند.تازه از خواب بیدار شده بودم و داشتم پنجره روبرویم را نگاه میکردم که احساس کردم یک زن کنار تخت ایستاده و با بشکن زدن میخواهد مرا بیدار کند.آن جا بود که از خواب پریدم و فهمیدم قبلش خواب بودم.خوابم نمی برد.گرسنه ام بود.شام نخورده بودم.کورمال به پذیرایی آمدم.روی اوپن یک ظرف کوکو مادر گذاشته بود.حتما میدانسته از خواب بیدار میشوم.آن ها را خوردم و برگشتم به رختخواب.باید اسمش را رخت بیداری میگذاشتم آن موقع بجای رختخواب.رفتم دستشویی تا صورت را آبی بزنم و بنشینم و کارهایی که باید صبح انجام می دادم انجام بدهم.دست ها را که میشستم یک آن به این فکر کردم که من با هیچ کس نمی توانم زندگی کنم.نه بخاطر بیدار شدن و خواب نرفتن نیمه شب.بخاطر این که هیچ وقت درک نخواهم شد.و این یعنی هیچ وقت دوست داشته نمیشوم.و چه بد که تا دوست داشته نشوم نمیتوانم کسی را دوست داشته باشم.همه این ها در یک لحظه گذشت از ذهنم.به سرعت.یک یاس یا خلاء تمام وجودم را گرفت.صورتم را نشستم.برگشتم پشت صفحه نوری این جا نشستم.آرام آرام نوشتم.مثل مجروحی که خودش روی زخمش تنتورید بریزد به فکرهایم فکر کردم.عجیب راست بود.اگر توی قطب زندگی میکردم و فردا صبح هم شب بود,خدا میداند چقدر الآن از کلمه ای به اسم آینده می ترسیدم.