آخرین روز تابستان!
یعنی انگار زاده شدم برای تهوع!
از رفتارهای لوس همکارم بگیر تا گوشی دست گرفتن یک همشهری وقتی توی ایستگاه اتوبوس
منتظر اتوبوسش هست!
جالبیش اینجاست ممکن است از چیزی متهوع بشوم که دیروز جز لذت های اون روزم محسوب می شد!!
و فقط دلخوشی من همیشه اینست که : این نیز بگذرد.
و دقیق تر که نگاه می کنم .... قبلش دوست دارم کله کارگر های اینجا رو بکنم چقدر سرو صدا میکنن ...
و بله... دقیق تر که نگاه میکنم میبینم من برای چیزی که صاحبش نیستم حرص میخورم!
بعدا که "این ها" کمتر سرو صدا کردند و منم کمتر تنفر داشتم توی خونم بیشتر دربارش مینویسم
خط خوش روح انسان را جلا میدهد