چشم ها درد میکنند از زیاد دیدن این صفحه ی نوری.صدای تق و توق دست ها میاد.خشک شده اند.لبخند عمیقی از روی رضایت کاری که قرار است انجام بدهم روی صورتم می آید.کار که نه,تصمیم؛تصمیم در برابر این حجم از نخوت پوشالی.عیب از تو نیست.تو راه را درست رفتی.تو همه را مثل خودت فرض کردی,ولی کسی بقیه را مثل تو نمی بیند و تو اکنون این را خوب میفهمی.آن ها از چه کم آورده اند که این طور به نمایش میگذارند خودشان را؟شاید ما مخاطب های این نمایشگاه چشم هایمان را صرف دیدن نگاره های پوچی کردیم که آن ها ارزش دیدن این نگاه را نداشتند.منظور ندیدن نیست.منظور دیدن به چشم دوستی است.شما بعدا متوجه اشتباهتان خواهید شد.شاید بدترین تنبیه همین باشد.این که شما را از راهی که در آن هستید با خبر نکنم.

ب.ن:این متن پی نوشت تصمیمی است که من در رابطه با بعضی از اطرافیان زندگی واقعی(نه مجازی)ام پیش گرفتم.همین که آن ها را با خبر نکنم.