گفت بیا قمار کنیم؟هوا سرده قمار میچسبه!گفتم باشه سر چی؟ گفت بریم خونتون اون جا فکر میکنیم سر چی گفتم بیا سر زمان مسافرت رفتن.تو میگی آخر دی من میگم وسطش.هیچ کدوم هم نمیتونیم تغییرش بدیم.هر کی برد,زمان رفتن با اون! گفت نه.من رو از کار بیکار میکنند (میخواست با کس دیگه ای بره,بهانه بود) گفتم باشه.تو چی میگی؟ گفت اگه من بردم میرم خواستگاری,اگه تو بردی من کارهای رفتنت رو به کانادا انجام میدم.نظرت؟ گفتم عالیه.(وقتی با کسی شرط میبندی که حرف های یک ساعت قبلش رو میزنه زیرش باید یک شرط دو سر برد ببندی!شرط خودم هم دو سر برد بود.من مشکلی با تغییر زمان مسافرتم نداشتم. به خونه اومدیم.کلی حرف زدیم و خندیدیم و خوش بودیم.خیلی وقت بود ندیده بودمش.با همه اخلاق های بدش دوستش دارم.یک دنده و کمی مغرور است.نود درصدِ گاهی از اوقات هم از خودش تعریف میکند.حتی جلوی من که از نه سالگی میشناسمش.نوع قمار را انتخاب کردیم.21 دست 21.واقعا با این که میدونستم روی حرفش هیچ حسابی نیست و مثل خیل عظیمی از مسئولین شب میخوابد و صبح بیدار میشود و ...بله,آدرنالین و آتروپین را در هر دویمان وادار به جوشش کرد.بعد از کلی بازی,آخر نتیجه 21-20 شد!)

پ.ن:به یاد هنرمند عزیز,اصغر فرهادی.