این یک درد دل است

راستش اصلا و ابدا هیچ وقت دوست نداشتم که چند جا برای نوشتن در فضای مجازی داشته باشم.ابدا.یک جور کلاس گذاشتن تلقی میکردم.متاسفانه بلاگفا,این دوست قدیمی قابلیت رمز دار کردن وبلاگ یا از دسترس خارج کردن را ندارد که بشود هم شخصی نوشت و هم در عین حال ممیزی ها را دور زد.و گفتم ممیزی,این دوست های دوست داشتنی ! نمی دانم چرا با وجود این همه وبلاگ و سایت غیراخلاقی,اعم از آن هایی که به دین و مذهب و اشخاصی خاص توهین میکنند یا آن هایی که مطالب غیراخلاقی جنسی دارند,یا اصلا جاهای که تابع قوانین جمهوری اسلامی است به ظاهر ولی مثل بیوگرافی خیلی از ما در اینستاگرام صرفا حرفش هست و بس,باز به من عنایت خاص دارند و البته ناشکر نیستم.هر کسی به عنوان یک انسان باید بتواند بنویسد و همفکر ها و هم ردیف های خود را پیدا کند و به بی جهتان جهت ببخشد و در عین احترام اشخاصی را پیدا کند که شبیه خودش هستند.هر قدر کم.این برایش دلگرمی است.نمیدانم چرا ولی یک عده همواره با بقیه فرق دارند.من هیچ وقت در این باره حرفی نزدم ولی واقعا یک عده مدام حرف های بد و ناسزا میگویند.یا توهین میکنند.اصلا دلیلش را نمیفهمم.راستش حتی گاهی شک میکنم نکند حرف بدی زده ام یا بد نوشته ام,توهین کرده ام ناخواسته متوجه نشدم ولی متاسفانه هیچ ردپایی از این اشخاص هم نیست که لااقل بپرسم چرا؟بگذریم ...
به خیلی دلایل تصمیم گرفتم این جا را یک وبلاگ کاملا شخصی کنم.دوست دارم راحت تر از شخصیت ها حرف بزنم."من از بس خودم رو سانسور کردم حرف زدنم نمیاد!" هر طور که قبلا مینوشتم,ادبی,داستانی,مفهومی, اجتماعی یا سیاسی در آن صفحه می نویسم.این جا بیشتر شاید شبیه دفترخاطرات بشود و کسالت بار و حوصله سربر.شاید هم مجبور بشوم تغییر آدرس بدهم و این خیلی ناراحت کننده است.اما برای دوستانی که همیشه به من لطف داشتند یک لینک ارتباطی گذاشتم تا راحت بتوانند ارتباط برقرار کنند و نیازی به ایمیل نباشد الزاما.گوشه بالا سمت راست نوشته "پیام"
بعد مدت ها خیلی درد دل کردم(لبخند)

 

داستان کوتاه - از همین الآن

خیلی ناراحت بود.نشست ولی سعی کرد همه ناراحتی اش را یک جا بروز ندهد.منتظر ماند تا مثل همیشه برایش یک استکان چای بیاورد.داشت توی ذهنش با خودش میجنگید که "چطور شروع کنم.چطور حرف بزنم که باز مثل قبل همه کمی و کاستی زندگی را از چشم من نبیند.چه بگویم که باور کند من خیلی تلاش میکنم ولی بدشانسم. سخت بود توضیح دادن این که باید خانه ای را که تازه دو ماه است اجاره کرده اند تخلیه کنند چون پول پیشش را باید بجای چک کارش بدهد.از صبح به هر دری زده بود کسی نبود تا به او پولی قرض بدهد.و حالا چاره ای برایش نمانده بود.سعی میکرد خودش را عصبی نشان ندهد.میخواست جلویش محکم جلوه کند.ولی آخر او که نزدیک ترین شخصش بود.اگر به او پناه نمی برد پس چه کس دیگری بود؟" چای ریختنش بیشتر از همیشه داشت طول میکشید.از این ناراحت نبود.بیشتر میتوانست فکر کند."الآن چطور باشم؟خودم را محکم نشان بدهم بعد بگویم اینجا را باید تخلیه کنیم؟یا نه,ژست خستگی و دوندگی و بی حاصلی بزنم تا کمتر از این که قرار است خانه مان را تحویل بدهیم ناراحت بشود ؟ژست که نبود انصافا,واقعا از صبح کلی به این در و آن در زدم.عین واقعیت است."داشت خودش را راضی میکرد.توی این همه سختی و مشکل تاب غر زدن و ناراحتی های او را نداشت.آن هم بعد این همه دوندگی و خستگی و بی پولی.مچاله بود.نمیدانست.توی همین درگیری بود که او با یک لیوان بزرگ در دست آمد.لیوانش سبز روشنی بود و پوره هایی مثل خیار داخلش دیده میشد.با این تغییر کمی به خودش آمد و او را دقیق تر نگاه کرد.لبخند روی لبش داشت و لباس هایش با هر شب فرق می کرد.کت و دامن سفید و لباس یقه اسکی بافتنی سبزی را تنش کرده بود.انگار به عمد هارمونی بین خودش و لیوان روی سینی را درست کرده بود."چه خبر بود امشب؟سالگردی بود یا تولدی؟نه همه را یادم است.هیچ کدام نبود.عجیب است.این همه سادگی چرا به وجدم آورده؟موهای شلخته اش دم اسبی بود و با هر تکانی همین موهای ساده دلبری میکرد.نکند باید امشب ..." تا خواست چیزی بپرسد او پیش دستی کرد و گفت "از امروز تصمیم گرفتم تغییر کنم.دوست ندارم از زندگی هیچی نفهمم.دوست دارم مدام به تو عشق بورزم.به این زندگی که با تو دارم.چرا فقط باید شب های خاصی تیپ بزنم؟اصلا مگر خودم دل ندارم؟مگر تو دل نداری؟از عصر که اگهی ترحیم این سوپری سر کوچه مان را دیدم تصمیم گرفتم بهترین روزم همین امروز باشد.برای این که یادم هم نرود همه جای این خانه یادداشت گذاشتم" و بعد خنده شیرینی تحویلش داد.حس جالبی بود.بلند بلند خندید.به این میخندید که حالا چطور بگوید و ذوق کودکانه شیرینش را کور کند.تصمیم گرفت تغییر کند.حالا فقط "او"یی را میدید که از بلند خندیدن خودش,میشد ضعف رفتنش را تماشا کرد,همین.

خوشی این روزها

امانِ دیگران, از وقتی که من فکر میکنم صدای خوبی دارم!

ش.ن:موسیقی "الا یا ایهاالساقی" ناظری رو گوش کنین اگه خودتون باهاش همخونی نکردین بعد به جمله بالا بخندین(خنده)

برای او,مگرم فردا گذر کند به عالم

ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست
بیا بیا که غلام توام بیا ای دوست

اگر جهان همه دشمن شود ز دامن تو
به تیغ مرگ شود دست من رها ای دوست

سرم فدای قفای ملامتست چه باک
گرم بود سخن دشمن از قفا ای دوست

به ناز اگر بخرامی جهان خراب کنی
به خون خسته اگر تشنه‌ای هلا ای دوست

چنان به داغ تو باشم که گر اجل برسد
به شرعم از تو ستانند خونبها ای دوست

وفای عهد نگه دار و از جفا بگذر
به حق آن که نیم یار بی‌وفا ای دوست

هزار سال پس از مرگ من چو بازآیی
ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست

غم تو دست برآورد و خون چشمم ریخت
مکن که دست برآرم به ربنا ای دوست

اگر به خوردن خون آمدی هلا برخیز
و گر به بردن دل آمدی بیا ای دوست

بساز با من رنجور ناتوان ای یار
ببخش بر من مسکین بی‌نوا ای دوست

حدیث سعدی اگر نشنوی چه چاره کند
به دشمنان نتوان گفت ماجرا ای دوست

گفتگو

باز پنجشنبه شب شد و من با خودم حرف دارم

ادامه نوشته

پایان یک روز

می دانی چه حسی داشت؟حس گذر عمر به یک چشم بر هم زدن.باور کن به چشم خودم دیدم که عمرم به یک چشم بر هم زدن گذشت.وقتی به آن خیابان ها نگاه میکردم و خودم را که چندین سال پیش آن جا بودم در کنار دوستانم میدیدم و حالا خبری از هیچ کدام نبود.نه آن ها,نه منِ آن موقع و نه آن سال ها.کجا رفتند؟به یک باره چه شدند؟توی کدام چاله افتادند؟فقط می دانستم زنده اند و جای دیگری نفس میکشند.اما آن جا نبودند.صدای خنده هایمان می آمد ولی کسی نبود.خدایا دیوانه شده ام؟تمام جاهایی که رفتیم و کارهایی که کردیم همه جلوی چشمم بود.ولی دریغ از همه.و حتی دریغ از خودم.فریاد میزدم و من,نمیشنید صدایم را.مردم با تعجب نگاه میکردند.به خودم آمدم و با دست سریع خیسی پلک هایم را خشک کردم.آن روزها چه شد؟نکند همان بهشت بوده باشد و حالا من رانده شده ام به همان بهشت و بی دوست عذاب میبینم؟آدم هایی جای دوستانم را گرفته بودند که نمی شناختمشان.خانه هایی که یک زمان متعلق به دوستانم بود.خانه خودمان!اما حالا نه دوستی مانده و نه روزهایی.ساکنان آن خانه چه میدانند که قبلا آن جا که میرفته و می آمده و حرف میزده و میخندیده.آن ها حالا در حال ثبت خاطراتشان بودند.ثبت خاطراتی که بعدها باید برگردند و به چشم رفتنش را ببینند و مجازات شوند.صداها همچنان بودند و روی دور کند توی مغزم میدویدند.من اما دیگر خسته شده بودم.راستش مرده بودم.بالاخره جسدم را به ایستگاه اتوبوس رساندم.آه باز یکی دیگر یادم آمد...آقا!حالا لطفا مرا سوار کنید,از پله ها بالا نمی توانم بیایم.

انسان یک روزه

مگر انسان یک روزه انسان نیست که سفر یک روزه سفر نباشد!
هر چند مثل سفرهای سه هفته ای نیست.اما به اندازه خودش شیرین است.

مانده

درست اشتباه ما توی زندگی این هست که فکر میکنیم الزاما باید یک نفر باشد تا همه چیز را با ما شریک شود. و بدتر وقتی میفهمیم نباید باشد تا در همه چیز شریک باشد,صرفا حذف میکنیم از بن,و کلا شریک نمی پذیریم یا علاقه مند به تعدد شرکا میشویم.غافل از این که شریک باید باشد,اما نباید همه چیز را با ما شریک شود.

توی دلم مونده بود گفتم بگم یادم نره!

نژاد پرست ترین نباشیم,کم هم نیستیم

نژادپرست بودن شاخ و دم ندارد!
این قدر دهانمان را برای آقای ترامپ کج نکنیم,خودمان در وسعتی بسیار بزرگتر و بدتر نژادپرستیم.وقتی اعراب را پست بدانیم و افغانستانی ها را جزو انسان ها ندانیم,وقتی ترک باشیم و علیه فارس های هم وطن شعار بدهیم,چشم بادامی ها را تنگ نظر و آفریقایی ها را زشت ببینیم خیلی بدتر از کسی هستیم که موقت چند روز قرار است افرادی که در کشورش سکونت دارند را سازماندهی کند.
این متن به هیچ وجه دفاعی در برابر اقدام نژادپرستانه آقای ترامپ نیست.اما خودمان را هم کمی ببینیم!
ق.ن:نمی دانم چرا مدام حس میکنم این شخص هشت سال رئیس جمهور نخواهد بود.

تراس

چون بعضی از دوستان لطف داشتند و پیگیر بودند درباره "تراس" با خوشحالی خدمتتون عرض کنم با نشر "ماهین" به توافق و قرارداد رسیدیم.اگر ارشاد ایراد نگیرد,انشاالله اواخر تابستان به چاپ میرسد.به خاطر لطف و مهربانیتان ممنونم (لبخند)

چقدر این خصلت منفوره

فامیل داشتن خوبه,ارتباط با فامیل هم عالیه,ولی هر آدمی که علاقه ای به کلاس گذاشتن برای دیگران رو داشت بشدت موجود قابل ترحمیه.ارتباط با موجودات قابل ترحم اصلا خوب نیست.و ببین چقدر این خصلت منفوره که حتی دوست نداشتم ادبی بنویسم.محاوره ای هم برای این موضوع و  افراد زیاده.
حواست به خودت باشه قبل این که به بقیه بگی!

حیاط خلوتِ اینجا

چقدر حرف دل بود.سبک شدم. "من سال هاست اینجا مانده ام - فی مارستان!"

ب.ن: این واقعا حرف دل بود!

آهنگ سوزناک

+آهنگ "چه کنم" سرلک رو گوش کردی؟
-نه
+پس باید برات بذارم

دویست بار ریپیتش کرد!
وقتی یک آهنگ سوزناک و الحق زیبا را در کنار یک سری چیزهای دیگر میگذاری , باید هشت کیلومتر توی کوه پیاده روی کنی تا همه چیز را هضم کنی.

صبح جمعه با شما

چارتار خونه همسایمون کنسرت داره برگزار میکنه,منم دارم باهاشون همخونی میکنم.
البته گاهی هم شادمهر میاد یک دهن میخونه ..
خدا رو شکر خیلی مذهبی نیستند وگرنه برنامه شش صبح بود با حضور مداح اهل بیت و دعای ندبه!

بخندیم

خدا چی که خلق نکرده.از این که میتونم بقیه رو بخندونم بدون توهین و ناسزا اون قدر خوشحال میشم که انگار تو راه سفر به یک جای گرم و خوبم ! بیشتر از خندیدن خودم لذت میبرم ازش.

ب.ن: اگر توی جمعی از شوخی و پیوستن به جمع خوشتون نیومد نپیوندید,ولی خرابش هم نکنید.این رو مخصوص خودم نوشتم چون قبلا دیدم از این کارها از خودم.
ب.ت.ن:رفتم مدرسه راهنمایی ام.چقدر خوب بود حسش.حیف همه بازنشست شده بودند.

به روز یا بهروز

شب گذشته مستندی پخش کرد برای روابط دخترها و پسرها و کمی فراتر از آن.تا به جا ندیده بودم از تلویزیون این قدر صریح صحبت های عده ای از جوانان را پخش کند.نمی دانم شاید مثل هزار برنامه دیگری که می گذارند,قصد و نیتی جدا از روشنگری داشتند.ولی حرف هایشان خیلی تعجب انگیز بود.دختری میگفت((اگه الان پسری بیاد و بهم شماره بده قبول میکنم و بهش زنگ میزنم با این که الان با کس دیگه ای هستم و خب میدونم این رابطه خیلی طول نمیکشه))پسری میگفت((من با دوستم شرط بستم سر این که فلانی از اون شماره گرفته از منم میگیره یا نه,رفتم بهش دادم قبول کرد 5 دقیقه بعد هم زنگ زد))میگفتند((جامعه فرق کرده ,الان کسی به دنبال این نیست که ببینه طرف قبلا با کی بوده,چون حتما با کسی بوده)) یا((الان طول عمر یک رابطه یک ماه یا نهایت دو ماهه,کسی بگه مثلا فلانی یک سال رابطه داشته هیچ کی باور نمیکنه!)) میگفتند((دخترها آهن پرست اند و این را همه جوون ها میدونند)) میگفتند((پسری که سالم باشه الان نیست)) ....جای شاخ هایم معلوم است؟راستش نمی دانم اسم "اُمل" روی خودم بگذارم یا شاید هم خیلی "منزوی" شده ام که از جامعه ای که در آن زندگی میکنم خبر ندارم.نمی دانم شاید آن ها غلو کرده اند شاید هم بدون اغراق اند ولی جمعیت محدودی دارند.اما همه این ها برای من عجیب بود.شاید خیلی بیشتر از زمان مرحوم "جلال" غرب زده شده ایم و رابطه یک هفته ای را نماد تجددگرایی میدانیم و پیشرفت.پس این هایی که حرف از دوست داشتن میزنند یعنی دوست داشتن های یک ماهه؟!من دیشب فهمیدم خیلی چیزها را نمی دانم.شاید بهتر باشد این روزها خودم را به "Auto Update" بسپارم.

شیرین

بعد مدت ها خواب دیدم.خواب خوبی بود.پدربزرگم زنده بود.توی بیمارستان همه جمع بودند.من رفتم و دیدم بالای سر پسر بچه ی کوچک و تپلی نشسته اند که چشم های درشت مشکی دارد.از شباهتش معلوم بود شبیه کیست.برای پدرم خودش را لوس میکرد و می خندید.دست پدربزرگم را بوسیدم.اشکم بالاخره آمد.دست پدرم را هم بوسیدم.خواب دیدن فرزند خیلی زیباست.نمیشد از نوشتنش هر چند سطحی صرف نظر کرد.حالم را عوض کرد (لبخند)

شب که از نیمه گذشت ...

بعضی وقت ها خودم را دوست دارم.کم پیش می آید ولی این "بروید" خیلی بجا بود
مثل همیشه نوشتن سبکم کرد.حتی چند خط!

نفی عقل

بدان حالم ز ناکامی که تسکین می دهد دل را
به داغی از گل رویی,به نیشی از لب نوشی

ش.ن:گاهی باید بتوانی دورتر بنشینی و غصه بخوری.عاقل بودن چیز مزخرفیست

خطابه علیه خود

خیلی باید سخت باشد,همه بروند و تنهایت بگذارند.به رویت لبخند بزنند و ستایشت کنند,اما با دیگری بروند و هرگز بازنگردند.باید سخت باشد ببینی که نیستند.من درکت نمیکنم ولی حتما سخت است دوست بداری و دوست ندارندت.نمی دانم چطور هضم میکنی,دروغ چرا؛ولی فکر میکنم زیاد از "اشتباه کردی" به شخص یا اشخاصی خطاب میکنی که چرا نماندند,چرا رفتند.راستش تا حدودی واضح است چرا رفتند.اگر ناراحت نمی شوی باید بگویم,هر انسانی دنبال سعادت و خوشبختی است.آن هایی که مد نظر تو بودند سعادت را در پول میدیدند.در پیشرفت و بدنبالش تحسین شدن میدیدند.تو خودت هم دنبال همین هستی.مگر غیر این است؟پس به کسی خرده نگیر.به خودت هم خرده نگیر.سر راست کن,اگر "او" روزی دهنده است,می داند به که چه بدهد.حرص نخور.

کلاه گذاری

این روزها همه از هر جایی درباره پلاسکو,مقصرینش,فداکارانش,هیات های بازدید کننده اش,مردم جهادگرش و دیگر چیزها مینویسند و می گویند.رنگ ها را عوض میکنند و هر کسی به نفع خود میخواهد تمامش کند.هر که زودتر و بهتر خبر بدهد,هر که بیشتر دلسوز نشان بدهد,هر که با آتش نشانان عکس بیندازد.جای تعجبی نیست.همیشه همین بوده؛وقتی بعضی نزدیکان خودم به فکر کلاه گذاشتن سر نزدیکانشان هستند از بقیه چه انتظار