چقدر بد دهن!

لعنت به همه هورمون هایی که بی جا ترشح میشوند

لعنت به همه افکار مسخره قبل خواب ها

لعنت به سرعت زندگی,سرپیچ ها کند میرود؛تا پیچ را رد کنم جانم به لبم رسیده!

شاید

هر 72 ساعت بیداری,15 ساعت خواب!

نه اینکه بخوام,خوابم نمیبره.

شاید ورزش تغییری بوجود بیاره.شاید از امشب شروع کنم

پاک شو لطفا

وقتی کم بخوابم نتیجه میشه همین

دوست دارم حافظه ام از ٧سالگی به بعد پاک بشه!

فردا صبح که بیدار بشم احتمالا ٧٢-١۵ خواب عقبه هنوز

تازه یادشان آمده که مردم نیجریه هم انسانند!

مطلب جدید در جیم ... دولت نامردان (لطفا سرهم بخوانید)

سوال از خود

شعر گفتن دلیل میخواد؟!

قبلا با الان چه فرقی کرده پس!

روزنامه های وطنی

همیشه همینطور بوده

روزنامه ها موضوعات زرد رو بیشتر از طنز های تلخ دوست دارند

باور نمیکنید همین امروز ده تا را سرسری بخوانید!

برشی از نویسنده ای

او بیش از عشق می طلبد جان تو را ...

 

ننوشتن

دارم فکر میکنم اگر از این بعد ننویسم چه میشود

اصلا ننویسم

چون هر چه نوشتنی بود نوشتیم و نشنیدند

درست است که ننوشتن برای من مثل مردن یک حس یا یا یک زندگیست,ولی پیک خسته است از ن ش ن ی د ن

 

میشنومش

بی شک الان بهترین خواننده ای که میتونه از این حس بد دور کنه یا بهتره بگم سبک کنه هایدست

روحش شاد

حیف شب شهادته

صبر؟!

از دست نوشته های کوتاه خودم متنفرم!در شرایطی دارم این نوشته ها رو مینویسم که سه چهار تا موضوع دارند همزمان تو سرم صحبت میکنند و نتیجه گیری و آخر سر همه رای میدن که صبر کن!

 

باز انتظار

انتظار

نه فقط مهدی.انتظار باید کشید

آقا

نمیدونم آدم خوبی بحساب میام یا نه,ولی حس میکنم دوستش دارم!

پیک کلیشه ای حرف نزن ...

باشه,کاش بودی آقا

مهدی

نمیدونم فکر کنم قبلا گفته بودم خیلی سخت گریه میکنم یا نه.اونقدر که دوست دارم ولی نمیتونم

ولی یک آقایی هست هروقت به تنهایی اون فکر میکنم خدا معجزه میکنه

من ساکت

وقتی بی صدا میشم,انگار غیرقابل تحمل ترین آدم زمینم

امشب برای چیزهایی غمگینم که به هرکس اگر بگویم میگوید کلیشه است

دیگر نمیگویم چرا.اصلا مهم هم نیست.

بین هر سه جمله یک جمله : نمیدونم نمیدونم ...

و چقدر از خودم بدم میاد وقتی صادقانه اول هر جملم میگم : صداقت !!

مگر دیگر وقت ها صداقت نداری؟؟؟

بزم ما

باز هم بیخوابی ...

من و شب و سکوت و تنهایی

یکی میخواند,یکی میریزد,یکی می نوشد,یکی میرقصد!!

الله

اگر یک کلمه و فقط یک کلمه بتوانم بنویسم الله است

زیبایی خاصی داره نوشتن و خواندنش!

پست کاملا موقتی است

دارم احساس میکنم باید بروم توی عزلت,کنجش دقیقا

جایی که هیچ نوری نباشه و من فقط بنویسم ....

+همه مخاطب ها میدونند که میخونمشون.من باید مدتی فقط بدون شنیدن بنویسم,بدون دیدن

نمیدونم تا کی.

محبت کنید در این باره حتی توی سایت جیم نظر نذارید.درباره نوشته باشه خوشحال میشم نقد کنید حتی :)

اعتراف

اعتراف سختیه

وقتی بفهمی که همزبونی توی دنیا نداشتی,نداری

صدا

صدا ....

صدا خیلی چیز جالبیه.و من افتخارم بود که خیلی ها از صدای من خوششون میاد,نه اینکه بگی صدای دوبلوری دارم

یا صدای خوانندگی ... اصلا.ولی همین تعریف ساده حس خوبی بهم میداد!

حالا فکر کنید من از صدای یک نفر تعریف کنم :)

+یک تکه شعر نگفتنی ....

کافه

از آرزوهایم ...

داشتن یک کافه صمیمی است

تصورش با شما,من با سکنجبین در تابستان و چای زرشک در زمستان میزبان خوبی خواهم بود برای دوستانم :)

ازدواج

اول از همه اون هایی که نظر گذاشتند ممنون :)

میدونید در جواب همتون فقط میتونم یک لبخند ناقابل تحویلتون بدم با تشکر :)

اولش حقیقتا میخواستم از ب بسم الله تا نون ولاالضالین بتوپم به همه مشکلات,اشتباهات,عرف های مسخره,

خریت های جوون ها,حماقت های بزرگترها,بی شعوری مسئولین و ....

ولی امشب خیلی هوای اینجا مه داشت!چه ربطی داره؟عرض میکنم.

من هوای مه و یکم سرد رو دوست دارم.و همین باعث میشه شوق قدم زدن و خولت کردن و منطقی تر فکر کردن

فراهم بشه,و اینکه نباید با آیه یس شروع کرد!غر زدن رو همه بلدند,تو اگر میتونی قوت قلب باش :)

ادامه نوشته

یک موضوعی : ازدواج

در مورد یک موضوعی میخوام بنویسم,یکی دو بار هم نوشتم ولی پاک کردم.

خیلی موضوع مهم و گسترده ایه!فقط هنوز نمیدونم از کجا باید شروع کنم!

 

+نظراتتون رو راجع بهش بنویسید,هر چی دربارش فکر میکنید.این خیلی بهم میتونه کمک کنه :)

خیلی فرق هست بین دیروز و امروز

الان که بعضی نوشته های قدیمم رو میخونم حس میکنم یا پیر شدم یا افسرده!

شوخی هم حدی داره .... والا :))

خاطره بازی با وبلاگ نویسی

قدیم تر ها؛خیلی قدیم تر ها وبلاگ نویسی به این شکل نبود

هم تعدادشان فرق داشت,هم جنس نوشتن.والبته نکته جالبتر اینکه شیفت های متفاوتی هم داشتند

یعنی ساعتی در شبانه روز نبود پست جدیدی به ثبت نرسد!تا یک نفر بیخیال این صفحه ساده بدون گرافیک

میشد چراغ سبز نفر بعدی روشن میشد.و این روال در 24 ساعت ادامه داشت.

همچنین تعدادشان خیلی بیشتر از الان بود.یعنی کلا همه وبلاگ داشتند.هر نفر نه یکی دوتا,بلکه چندتا

حکم سیم کارت رو برای شخص بازی میکرد.با هر کدومش یک کاری انجام میدادن.

نوع نوشته ها هم آن زمان فرق داشت.مثلا مثل همیشه در صدر همه جا موضوعات عاشقانه و بیشتر

ناله و مویه های اینکه : چرا "نشد" یا دیگه تهش چرا رفتی!!و خب طبعا یک جوری "چرا من بی قرارم"ی اش رو نشون میداد

گاهی هم نقش کارت پستال رو بازی میکرد.یعنی طرف میخواست به دوستش,عشقش,باباش,مادربزرگش ...

هدیه بده و پول کافی نداشت کافی بود یک کارت اینترنت بخره و یک وبلاگ بسازه و اونوقت عالم و آدم رو کچل

کنه که "بیایین تولد عشقم رو بهش تبریک بگین" یکی نبود بگه من رو چکار به "عشق تو" برو از خدا بترس ...

بعضی ها هم دیده بودن خب هزینه ای جز همون کارت اینترنت و تلفن نداره شروع کرده بودن به تبلیغات

میدیدی یک پیام در روز توی پونصدتا از وبلاگ های اطرافت رفته و ....

بعضی ها هم بودند خیلی تابلو بودند.اصلا واضح بود طرف زورش میاد بخونه میومد کار همون تبلیغاتیه رو میکرد

با این تفاوت که توی دویست تا وبلاگ دور و برت میدیدی نوشته : مطالب خیلی قشنگی داری به من سر بزن ...

این هایی که الان دارن میخندن وقتی این رو میخونن مطمئنا اونایین که براشون زیاد اتفاق افتاده وگرنه

اون هایی که این ها رو میفرستادن هنوز هم حال و حوصله خوندن ندارن!

بعد مثل الان که نبود مرجع خنده و جوک و تفریح و اینجور چیزها وبلاگ های طنز و سرگرمی بود که اتفاقا بازدید 

بالایی هم داشتند.

ولی الان شیفت ها رفته توی تلگرام و خواهرش اینستا,همه بخاطر محبت های بلاگفا کوچ کردند و خیلی ها مهاجرت

و الان شاید از اون نوع نوشته ها کمتر ببینی و کمتر روی لب هات خنده بیاد ولی وبلاگ نویس ها,وبلاگ نویس دارن میشن

 

 

این رو برای این نوشتم که چند شبه به یاد قدیم میام وبلاگ رو باز کنم و این موقع هنوز سه چهار نفری بیدار باشن و پست بذارن,از زندگیشون بگن و تو براشون حکم یک دوست معتمد رو داشته باشی,ولی میبینم هیچ کس نیست.انگار واقعا دنیا توی چند سال خیلی فرق کرده!

عاشقشم

الان یک چیزی پیدا کردم ....

مثل هدیه!شاید خیلی با ارزش تر.یک مجموعه از آهنگ های خیلی قدیمی یکی از خواننده های مورد علاقم :)

دیشب خواب میدیدم یک آهنگ جدید داره برام میخونه,چقدر خوب بود :)

اینجا

از دو کلمه تا مدتی باید اجتناب کنم توی نوشتن!

الان که داشتم میخوندم فهمیدم.یکی از "وقتی" یکی هم " همیشه" مخصوصا توی اول جمله هام!

الان بخواهم چیزی رو شروع به نوشتن کنم مینویسم :

ساعت 4 ,صبحه یا شبه؟!

"فکر کنم اینجا هر ساعتی در روز,نیمه شبه!"

مصریان احمق

وقتی اعصاب نوشتن نباشه ولی هیچکس صداش در نیاد و تو وظیفت بدونی بنویسی ....

ادامه نوشته

بدون عنوان!!

هی وای ...

وقتی دلت بگیره بخوای فریاد بزنی ولی سرکار باشی!

سر کاری که معلوم نیست تا کی چی بشه و چی نشه ...

دلم گرفته از پارتی بازی های حق خور,از پول های ملتی که میشن سهم چند نفر ....

تا ببینم چه شود

میدونم که چیزی میخوام بنویسم اما نمیدونم دقیقا چی!

میدونم وقت شعر گفتنه ولی حس اینکه دفترم رو بردارم یا حتی دفتر خاطراتم رو بردارم و چند خط بنویسم نیست

نه اینکه تنبلیم کند,نه اینکه هوای اینجا سرد است و اونجا نه,

این بار میخواهم منتظر باشم!تا هر چه شد بعدا همان را بنویسم,یک عمر الانم را نوشتم الان میخواهم فقط منتظر بمانم

منتظر بمانم که فکر کنم کل عمرم به همین گذشت.هر چه فرار کردم نشد!انتظار انتظارم را کشید!

متن ادبی نیست اصلا ,ولی شد.

با من کرد هر آنچه خواست,با من خواست هر آنچه کرد!