قدیم ها کلا طنز مینوشتم.از نوشته هایی که آه و ناله داشت بدم میامد.نوشتن باید از درد مردم باشد.
حتی از ساده ترین کمبودهاشون.اما همیشه توی کشور ما فقط به نوشته های طنز میخندند!
توی یک کشوری مثل آلمان یا انگلیس که نمایندشون اول مجلات طنز را میخوانند و نکته بر میدارند بعد سراغ "روزنامه"
میروند خیلی فرق است با کشوری مثل اینجا که اولین جایی که بسته میشود مجله طنز است.
کلا طنز مظلوم است.مثل آب!همه بهش نیاز دارند و مصرف میکنند اما همیشه "نوشابه" را انتخاب میکنند.
فیلم های طنز اسکار نمیگیرند در حالی که ایفای نقش هایشان از فیلم های معنایی سخت تر است.
این بود که خیلی پیش به خودم قول دادم طنز ننویسم!ولی نتوانستم.وقتی دردهای جامعه ام رو دیدم نتوانستم
وقتی دیدم بانک های ما فقط دزدی است و بس نتوانستم.وقتی دیدم حق دختربچه سرچهارراه که هرشب
معلوم نیست کجا میخوابد و توی این سرما چه بلایی سرش می آید ,شده ماشین چند میلیونی کسی که
حتی سر چهارراه هم حاظر نیست به او نگاهی کند,دیگر نتوانستم.
اشتباه کرده ام میدانم.با یک قلم اینجا بهشت نمی شود.ولی من سهم خودم رنگ میکنم این تابلوی
زشت سیاه و سفید را,خنده را روی لب آدم های این "بوم" سرخ میکشم.حتی اگر روزی بدتر از امروز
هزار بار به من و نوشته هایم "مرده باد" بفرستند ....