ملت دلسوز

یادمه ترم دو تازه تموم شده بود.تابستون بود.یک دوست دختر داشتم.داشتیم مثل دوتا قناری از راه دور با هم اس ام اس بازی میکردیم.چون از سرکار میومدم خوابم برد توی اتوبوس در حین پیام دادن.بغل دستیم بعد یک ربع بیدارم کرد گفت : داداش بنده خدا نگران شد,دو سه تا اس داد جواب ندادی.در ضمن نوشتی دوشنبه مرخصی میگیری,امروز دوشنبه بود.بنویس سه شنبه!

من مشهور

یک زمانی آنقدر به کتاب علاقه داشتم که همینجوری میرفتم کتابخونه دانشگاه و کمک میکردم.کتاب میخوندم و مسئولین کتابخونه هم کلی از شیرین زبونی های گاه و بیگاه من کیف میکردند.آن قدر خوش گذشت که بعدها وقتی نزدیک فارق التحصیلی بودم یکی از دوستان چند سال پایین تر خبر داد که همسر فلانی(پکر) بینی اش رو عمل کرده!!و من که خوشحال شده بودم پول عمل زیبایی بینی همسرم رو خودم ندادم,اصلا یادم رفت بپرسم این همسر بنده کی هست اصلا؟!
بعد فهمیدم مسئول کتابخونه مدنظر بوده!اینقدر معروف به خیر بودم توی دانشگاه -_-

روز نو

اولین روز از ششمین ماه نودو پنجمین سال از سومین سده ی هزاره اول شمسی براتون مبارک
یکم بهش فکر کنین.این همه روز و ماه و سال گذشته و هیچ کدومش برنگشته.هر روزی هم یک شناسنامه داره.یعنی فقط یک بار توی دنیا اول شهریور هزارو سیصد و نود و پنج داریم.یکم محترمانه تر باهاشون برخورد کنیم.حیفه.چه روزهایی که بیان و ما نباشیم.

#بعدا حسرت نخوریم

مدرک

یک چیزی بگم شاید باور نکنید.هر چی مینویسم برام اتفاق افتاده بدون کم و کاست!

مدارکش هم موجوده,نشون بدم؟(شلوار بدون زیپ و دکمه اون روزم-_-)

اینقدر من به عشقم پایبندم.البته درستش عشق هامه!

محجوب

برای اولین بار قرار داشتم.نمیگم با کی.دوستم و مادرش.دستشویی شدید داشتم,رفتم دستشویی .....
دکمه و زیپ شلوارم همزمان کنده شد.به جان خودم اگه یه ذره تحریف کنم.خاک بر سر کافی شاپش که اینقدر میزهاش کوتاه بود!
تا آخر جلسه اینقدر خوب و محجوب نشستم که بعدش اس ام اس داد :مامانم چقدر ازت خوشش اومده میگه چه پسر مودب و محجوبی!

چند وقته اخیر

خیلی سخته 12 ساعت انصافا!اون هم بدون تعطیلی!

الحمدلله.ناشکری نمیکنم.ولی درست زمانی که فکر میکردم تنهایی آخرین مرحله است
دیدم نه,پشت خالی کردن خیلی عمیق تر از تنهاییه!دیدم این پول کثیف چقدر آدم رو میتونه
پست کنه ...

بگذریم.اتفاقات اخیر ماشالا زیاد بود.از یالثارات بگیر تا بهداد سلیمی
گفتنی ها رو خب زیاد میگن
ولی امشب دستم نمیره از بقیه بنویسم.بیشتر حسم میگه پیک از خودت بنویس.
بنویس که میخوای دوباره برگردی به نوشتن.میخواهی تنهاییت رو با نوشتن پر کنی
بد برداشت نشه.تنهایی بد نیست.خالی بودنه.خالی بودنی که اتفاقا بهتر میتونی 
خودت و خدات رو ببنی و بشناسی.این پست صرفا برای خودمه چون خیلی بد نوشتم.
کم خوابیدم,کمتر میخوابم.بیشتر میخوانم.بیشتر مینویسم.لاغر شدم اشکالی ندارد
بیشتر اینجا خواهم بود انشاالله

مجیر

1-من فکر میکنم یا واقعا آلبوم جدید داریوش ضعیفه؟!
2-حالا هی سخت بگیر.امتحانات دانشگاه تموم شد تو ادامه بده.زندگی رو میگم.
3-دست کشیدم.فهمیدم که باید بگذریم.
4-درست مثل ویولن.اینقدر قبلا دوستش داشتم.(پیک پر رو خجالت بکش یکم.میام سانسورت میکنم ها!)
5-یادمه وقتی دانش آموز بودم اینقدر از ریا بدم میومد وقت نماز میرفتم یه جای خلوت
اینقدر خالصانه نماز میخوندمصاف میرسید دست خدا.اینقدر الان خونه ها کوچیک شده,نماز از ساختمون بیرون نمیره چه برسه به آسمون!
6-نوکر پول یا رفیق پول یا اربابش,کدوم؟!
7-چقدر این آهنگ "مجیر" محسن نامجو به دلم نشست!

خسته نمیشوم.شروع میشوم

یک خصلتی در آدمیزاد هست به نام "خودت بخوای"

این خصلت به شما اجازه میده اون چیزی رو که خودت میخوای در خودت بوجود بیاری.یک جور خصلت یا صفت مادره.نه هیچ ربطی به مادر ها نداره .منظور مادر در اینجا یعنی زایشگر صفات دیگه.مثل "دو" که میگن ورزش مادره؛و البته هیچ ربطی به عدد دو نداره!

بگذریم.این خصلت قبلا به من اجازه میداد غمگین بنویسم,و فراتر از اون سوزناک و اشک درآر,گاهی طنز و از اون طرف بوم اشک درآر.یا مثلا بهم اجازه میداد که در خودم صفت "صبر" رو بوجود بیارم یا عجالت رو!(عجالت اینقدر واضح و روزمره هست که نیاز به توضیح نداره)

جدیدا این خصلت "خودت بخوای" با توجه به گفتمان درونی که با خودم داشت میخواد یک صفت رو از اعماقم بکشه بیرون به نام "نه خسته"!یعنی خستگی ناپذیر که نه,ولی وقتی خسته میشم شروع میکنم به تازه شدن.بعد خستگی رو معنی میکنم برای خودم که اصلا یعنی چی.بعد میبینم هبچ معنی ای نمیده.پس خستگی ای وجود نداره.درست مثل اون لحظاتی که با تمام توان میدویدم و تازه رسیدم به اون دونده بلند قامت و باز در اوج اینکه یکی بهم میگفت "بسه بابا تو که نمیتونی از این دیلاق جلو بزنی چرا خودتو خسته میکنی" با سرعت بیشتری جلو زدم

کافیه فقط یک لحظه به حرف هایی که بهت زده میشه مثل همین حرفی که بهم زده شد گوش کنی.به هر چی که بخوای نمیرسی.

بیان حس

یک حس کمبود لطیف
درست حس نسیم خنکای عصر بیرون شهر با دو لیوان شربت آلبالو,وقتی خودت الان زیر آفتاب تنها در حال گز کردن مسیر خونه ای باشی که آب شهری اش هم قطعه!

مخلوط

دوست دارم از روزمره ام بنویسم ولی همه حرف ها رو نمیتونم بگم.نه که با خودم یا کسی رودربایستی داشته باشم.خود اون مسائل اینقدر گره خورده اند که نمیشه جداشون کرد و یک به یک گفت.برای توضیحش باید برگردم به شش سال پیش.شاید هم بیشتر.بیخیالش میشوم الان.شاید یک شب دیگه که کمتر خسته بودم نوشتم.خوندن رو بیشتر ترجیح میدم.

پدرم امروز عمل داشت.خدا رو شکر خوبه.

عجب عشقی!مادرم که بخاطر پدرم دوساعت مخفی شده بود تا بیرونش نکنند تا وقتی از اتاق عمل بیرون آمد بالای سرش باشد!

چقدر سلامتی با ارزشه.وقتی توی بیمارستان بودم این رو بهتر فهمیدم.به قول مادر وقتی بیمارستانی از خودت یادت میره.

ب.ن:بعضی وقت ها از همراهی بیزار میشی.مثل خلبان بازنشسته ای که امروز از رفتار حریص گونه زنش خجالت کشید و فقط رفت ..

سپاس

با این که موضوعی که نوشتم کامل برطرف نشد
ولی از این که انسان هایی توی این دنیای مجازی هستند
که برای لحظه ای هم که شده به یاد یک انسان دیگه توی ناکجاآبادی
دعا میکنند,به خودم می بالم.وجود همه انسان های خوب دنیای مجازیم پرگل
از همتون حتی اونی که فقط توی دلش گفت:خدا کنه درست بشه,سپاسگزارم

نصیحت

میشه یکم نصیحت کنم؟

چند وقته نصیحت نکردم!

ادامه نوشته

فوری داغ

معلوم نیست چی بشه!
امیدورام اونقدر صادق نباشه که همه حرف هام رو بره و بگه

البته توکل بر خدا اینکه نتیجه چی بشه خدا میدونه

 سوال نپرسید لطفا.توضیحات کامل رو خودم بعدا میگم

 

ب.ن:پنجره رو باز کردم بارون میاد.

ش.ن: میتونم ازتون بخوام دعا کنید برام.موضوع آبروی خانوادگیم درمیونه

روز خوب

امروز یکم متفاوت بود

با دو جوون خوش تیپ سوئیسی صحبت کردم و کلی گفتیم و خندیدیم

تازه شرایط مهیا نبود وگرنه بجای نیم ساعت خیلی بیشتر هم صحبت می شدیم

چند ساعت بعدش هم توی راه خونه با یک پیرمرد هم کلام شدم

با صورت صاف , انگشتر طلا و یک عینک مطالعه بزرگ,که خیلی هم اهل دل و شعر بود.

اون هم لذت بخش بود.

ب.ن:ناراحت نیستم از این که دیشب اون تصمیم رو  گرفتم و بعد انجامش دادم
ولی اصلا نشد.

ناراضی

از خودم ناراضی ام.از نوع نوشتنم.چند صفحه رو حذف کردم.اصلا خوب نمینویسم.این ها رو اینجا میگم تا شاید خودم بخونم خجالت بکشم یکم بهتر,لطفا یکم بهتر ...

یک کاری میخوام بکنم نمیدونم درسته یا نه.میتونه طبعات خوب یا بدی داشته باشه.کاملا غیرقابل پیش بینی.منم امروز استخاره گرفتم.خودم برای خودم با قرآن.بلد نبودم.ولی فکر کنم بین انجام دادن و ندادن تاکید شد روی انجام دادنش,ممکنه تبعات خوبی نداشته باشه ولی هرچه باداباد!

ش.ن:
پیرانه سرم عشق جوانی به سرافتاد/وان راز که در دل بنهفتم به در افتاد

توبه آیه 14

این ها بودند.

چند شب پیش

آسمون شبیه دریا شده بود.دیدی موج میاد به ساحل آخراش کف میکنه و باز بر میگرده؟!درست همونجوری ابرها روی ساحل آسمون بودن انگار.درست همون.ماه رو مثل صدف یواش یواش وارد ساحل آسمون می کرد.
9:05 شب بود.توی راه برگشت توی اتوبوس بودم.سی ام تیر,رادیو آهنگ الهه ناز استاد بنان رو گذاشت..

این چند روز

تشکر خیلی زیاد از همه بزرگوارانی که حال بنده رو پرسیدند بدلیل غیبت این چند روزه 
خدا رو شکر خوبم.مثل قبل شش تا ده شب.خدا رو شکر
این چند روز اتفاق خوبی که افتاد برای خودم استارت فصل دوم تراس بود.
برای خیلی از دوستان تعجب زیادی داشت این که از اون کار اومدم این کار
ولی به نظر خودم کار عیب نیست.تنبلی عیبه!
دوستم چهار شهریور عروسیشه.خیلی خوشحال شدم.از بین کل بچه ها فقط من و
یکی دو نفر دیگه رو دعوت کرده.چهارم مسافرت اجباری!
خوندمتون
دلم تنگ شده بود!