هیجان زده

خیلی هیجان زده کرده منو این جناب ذوالقرنین

همین الان بهش رسیدم!

قسمت دوم

ادامه نوشته

ذوالقرنین

خب این داستان مربوط میشه به ذوالقرنین

چون زیاد دوست ندارین احتمالا که متن های طولانی بخونین پس چند قسمتش میکنیم.

قسمت یکم

ادامه نوشته

کتاب

ادامه نوشته

اینستا

بعضی از ماها سنجش خوب بودن رو با تعداد فالوورهای اینستا میسنجیم!

بعضیامون هم شیفته همین آدم های خوب میشیم.دقیقا چرا؟!نمیدونم واقعا !!!

و اینکه هر چیزی یک  نحوه استفاده دارد.اول یاد بگیریم 

سرانه ام زیاد شد

سرانه مطالعه خودم با همین دو دقیقه در روز زیاد شد!

این نشونه امروز خیلی جالبه,زمان خوبی هم اتفاقا اومد

دربارش نمینوسم,شما بیشتر بگین

ادامه نوشته

یه خط کتاب

سلام 

 

از لطف همه ممنون :) 

البته منظور من از نظرهاتون این بود که شما برداشتتون رو بنویسید. 

حیف فایل صوتی نمیشه گذاشت روی بلاگفا وگرنه حتما حتما این کار رو میکردم (اگر هم میشه بگین ممنون میشم:) )

(فکر میکنم طولانی خوندن حوصله سر بره و گوش دادن 3 دقیقه ای بهتر,و هم اینکه حرف زدنم شاید از نوشتنم بهتر باشه :)) ) 

و بعد اینکه اگه نشونه ای مد نظرتونه (همون آیه) بگین خیلی خوبه. 

+هر روز از راه برگشت به خونه یک قمری رو میبینم که فقط راه میره و پرواز نمیکنه.این جمله اومد تو ذهنم : 

پرنده ای که پرواز نکنه مثل آدمیه که فکر نکنه!

ادامه نوشته

از قرآن

از قرآن دور نشیم

یکم مثل بقیه کتاب ها بخونیمش

سخته نه؟!

بیایین یه قراری بذاریم.هر روز من یک یا چند آیه رو به فارسی مینویسم

و نظرم رو هم,شما هم نکته ای چیزی اگه دیدین بگین.

اگر هم یه روز یادم رفت شما یادآوریم کنین :)

ادامه نوشته

تولدت مبارک ....

داشتم الان یک پست برای تبریک تولد فرزند و .... میوخندم یهو یادم اومد که

وای ............................. تولد هلیا یادم رفت!خیر سرم امسال میخواستم براش جعبه موزیکال بگیرم!

تولدش مبارک پساپس :) سالم و سلامت و شاد باشه همیشه.

میدونم هیچوقت نه الان نه بعدا هیچی نمیدونه ....ولی من پشتتم دختر :) این حال خودمو خوب میکنه

 

+سالم با سلامت فرق داره

+هلیا نوه خاله .... فامیل دوره ولی خیلی دوسش دارم.فکر کنم امسال رفت تو شش سال

دلم براش تنگ شده :)

خواب

تا حالا به خواب هاتون فکر کردین؟!

خلی جالبه چون خواب هامون از ناخوداگاه ما نشات میگیرن

و جالب تر اینکه روی روز بعد ما اثر محسوسی میذارن!

چه خواب هایی میبینین بیشتر؟!کدوم ها رو یادتون مونده!!

من یک پیشنهاد جالب دارم!اگه یادتون موند امشب وقتی رفتین توی رختخواب به این فکر کنین که

دوست دارین توی خواب زندگی کنین.یعنی بیدار باشن و گشت و گذار کنین.شک نکنین راحت میخوابین

و شب خوبی خواهد بود!و بعد هر شب خواستتون رو از خودتون بیشتر کنین.که مثلا امشب برم

فلان جا .... فکر نکنین که اونجا قراره چی ببینین.منتظرش باشین که برین ببینین چه خبره!!

شاید عجیب  غیر عقلانی باشه در نگاه اول ولی یکم بگذره میفهمین که

اون هشت ساعت هم از دست نمیدین :)

برای بلاگفا

دوستان بلاگفایی که اینجا تو "لینک دوستان" هستند

متاسفانه بلاگفا اجازه نمیده بقیه بلاگ ها رو تو این قسمت بذارم

اما برای سهولت در دسترسی خودم تو قسمت "پیوندهای وبلاگ" قرار دادم.

گرچه بازم متاسفانه بلاگ آی آر امکانش اونجا هم نیست!!

مطمئن شدم

امروز رفتیم کوه

برید خوبه,فقط چند تا نکته هست :

1-خواهشا بگین چجوری اینقدر تمیز میرین و برمیگردین؟!

2-التماسا باید بگم اینجا کوهه کوه!یه لباسایی پوشیده بودن بعضیا که من توی مجلس هم نمیپوشم!!

3-آب حتما با خودتون بردارین!!!!

4-اگه کسی قهوه داشت تو کوه بهش زل نزنین,چون بهتون نگاه نمیکنه تا تعارف کنه!

و در پایان بگم مطمئنم کوه عمر آدم سالم رو زیاد میکنه؛این رو از پیرمردهای دوست داشتنی بالای هشتاد سال

اونجا فهمیدم :)

من هنوز به راه نرسیدم

یه عادت دارم وقتی پیاده تنهایی راه میرم,شعر میگم

با قافیه بی قافیه؛موزون و قشنگ,درهم برهم و چرت و پرت

و 99%شون رو یادم نمیمونه

یک مصراع فقط خیلی به دلم نشست از دیروز ظهر که یادمه

" من هنوز به راه نرسیدم"

 

کوه؟

نه انگار جدی جدی خواهرم قصد رفتن به کوه داره!!

برای صبحمون خیار و گوجه و پنیر خریده!همون که برای کوه دوست دارم :)

کلا هیچوقت خرید نمیکرد!!

شقایق

نوشته من دیوانه حسینم!!من شیدای حسینم!!

دقیقا شیدای چی حسینی؟!وقتی نه دیدیش,نه میشناسیش,نه ....

نکنه میخوای بگی کل روز عاشورا رو حفظی؟!که کی اول رفت کی دوم,کی زود شهید شد کی دیر!

نکنه میدونی تعداد کسایی که حسین کشته چند نفرن؟!

و خب میدونی خوشم میاد بر اساس ذهنیاتت کلا وقایع رو تحریف میکنی از اول تا آخر ....

میگی حسین چرا رفت؟ میگه رفت تا شهید بشه!!!!

میگی خب چرا تو همون مدینه قیام نکرد؟! میگه چون میخواست تشنه شهید بشه!!

یا یکی دیگه .... میپرسم : چرا سیاه پوشیدی؟ میگه بخاطر امام حسین

نمیفهمم .... اگه الان 1400 سال پیش هم بود باز هم حاضر بود قبل شهادت امامش براش مشکی بپوشه؟!

 

+خسرو گلسرخی رو از همه مداحای کشورم حسینی تر میدونم.مصاحبه اش رو دانلود کنین 

میفهمین چی میگم.یادت شاد شقایق .....

+شعر شقایق برای خسرو گلسرخی

خواننده داریوش اقبالی.ترانه سرا ایرج جنتی عطایی.آهنگساز سیاوش قمیشی

تظاهرات

بعضی چیزها که دقیقا متضادند دائم توی سرم رژه میروند

مثلا : چرا از همه تعریف نکنیم,نیم دوستشان داریم,مگر چی ازما کم می شود؟

و در مقابل : به هرکس لطف کنی برداشت بد میکنه و فکر میکنه وظیفته,ابراز علاقه به همه هم هیچوقت

چون فکر میکنه تو یا چیزی ازش میخوای یا اینکه اون تو دنیا تکه و بازم وظیفته!!

و البته یک دسته دیگه هم هست که کلا میگه به این کارها کار نداشته باش , خودتو درگیر نکن

و اینجوری هر روز پر از افکار تندرو های چپ و راست و معتدلین توی ذهنم راه پیمایی میکنن

از مسائل ساده مثل باز کردن قوطی رب تا مسائل آخر الزمان!!

غیر قابل تحملی ام من ...!!

وقتی میخواهی به 60 برسی 70 رو بچسب!

این رو همیشه باید به خودم یادآوری کنم.محرم نزدیکه و داغ دل من تازه میشه

اینکه عزای حسینی میگیرند و غذای حسینی میدهند و حسین را نمیشناسند

اینکه به اسم حسین شفا میگیرند و عکس حسین عمل میکنند

و یا حتی اینکه دزدی میکنند بعضی ها به اعتبار حسین ....

فکر کنم یکی دو هفته یا بیشتر خیلی غر بزنم

اینجا غیر قابل تحمل بشه :))) نخونین :))))

 

 

+تجربه یه چیز جدید :)

+یادش بخیر پدرم .... میگفت یه شب بهم :

اگه زندگی سه تا بیست سال باشه,دو تای دومش به اندازه نصف اولی طول نمیکشه!!

+ورزش می خواهد دلم اگر بگذارم ...!!

خدا رو شکر

حس خوبیه درست شدن کار :)

بسیار بسیار خوشحال کنندست

اما نمیتونم از احساس هایی نگم که بد بودند و سراغ من آمدند و رفتند و شایدم هستند

احساس گذشتن از یه سری کوچه ها که کم ازشون خاطره نداشتم.اونم بصورت کاملا اتفاقی و خارج برنامه

یا احساس های دیگه.نمیدونم دلتنگ میشم شایدم نه

من 5 سال از زندگیم رو توی این شهر بودم و حالا معلوم نیست کی دوباره برگردم

شاید هیچوقت.البته برای کار فکر نمیکنم,اصلا شهر خوبی نیست!

شاید برای تفریح آن هم نه تنها,تنهایی توی این شهر بی نام و نشان عذاب است!!

فقط خدا را شکر

فکر کردن

چرا بعضی وقت ها خیلی حقیر میشویم؟!

مثلا تا به یک نفر نیاز پیدا میکنیم چنان تحویلش میگیریم که انگار از آسمون افتاده

و وقتی بینیازی حس کنیم طور دیگر .....

 

 

+داشتم به این فکر میکرد چقدرخوبه به همه چیز میکروسکوپی نگاه کنیم,اینطوری کمتر اذیت میشیم

منظورم از میکروسکوپی اینه که وقتی سنگریزه های یک آسفالت را دیدیم همینجوری از کنارش رد نشیم

توی اون سنگریزه ممکنه موجودهای زیادی زندگی کنند یا عناصر زیادی هست داخلش.چرا؟به چه منظور؟

چالش به فکر کردن دعوت کردن :)

کم پیدا نامه

گاهی فشار روم زیاد میشه!

امروز باز باید برم,خدا کنه از این به بعد خواستم برم برای تفریح باشه ولاغیر ....!

اخم

میگه امروز باید راه بیفتی بیای!!

تا قبل پست قبلی عصبی تر بودم.باز خوب بود یکم تسکین داد

نمیدونم,اگه قرا باشه برم حتی نمیرسم برم خونه,باید مستقیم از همینجا برم!

 

یکم بعدتر نوشت : نه پسفردا میرم!مهم نیست.

بارون پاییز و خاطره قدیمی

یکی از دوستان نظری درباره پاییز نوشت

یاد خاطره ام با یکی از دوستام افتادم

زیربارون پاییز اونقدر راه رفتیم و خدیدیم که وقتی برگشتیم خیس به تمام معنا بودیم!

هیچ ناودونی نبود که از زیرش رد نشده باشم اون شب :))))

عجب کارایی هم میکردیم ها قبلا جل الخالق :))

حتما خودم بیام؟!

فکر کنم من رو دوست دارن!یکی دیگه رو به جای خودم فرستادم

میگن قبول نیست آقای ... حتما خودت بیا !!!

و باز مسافرت ...... 

این بار دیگه خبری از هیچ دوستی نیست,تنهای تنها !

 

 

+دیشب بارون اومد,حس خوبی بهش داشتم!

بد وقتیه

نمیدونم چرا و چجوری

ولی حافظم پاک شده,جدی میگم.تکست های شعرها رو یاد م نمیاد

اسم آدم ها رو و حتی کلمات ساده رو

خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم.باید بگذره یکم باید استراحت کنم.خودش خودبخود میاد سرجاش

باید دورش بگذره

بالاخره برگشتم

بالاخره برگشتم!!

فکر کنم تا حدودی ردیف شد کارم.داستان مفصلی داره.از اونجایی که یک انسان عاقل تمام کارهایی رو

که تا الان انجام داده بودم "کان لم یکن" تلقی کرد و ..... تا جایی که رفتم پیش رئیس!!

و رئیس گفت کارت ردیفه!!

باز بشرطی که هفته بعد یادشون نره و دبه نکنند مثل این هفته !!!!!!!

گندم

با گندم شهرام ناظری بغض کردم ....

بارون

بالاخره بارون اومد .......

البته دقیقا وقتی ماشین رو بعد۶ماه شستم :)))))))

حیف حالا که دارم میرم بارون گرفت!!

زندگی هفتگی یا هفته ی زندگی

یک چند هفتست شنبه هام آروم تر و خیلی خیلی کم کارتر از یکشنبه هامه!!

نمیدونم شاید آنتی روپایی شدم خودم خبر ندارم :)))

این هفته هم سفر در پیشه,نمیدونم به خوبی هفته پیش هست یا نه شایدم بهتر

هفته قبل با یکی از دوستای صمیمیم و نامزدش رفتیم بیرون 

البته آخر هفته هم این زوج جوون اومدن شهرما دنبال من و من رو مهمون کردن

(البته شرط باخته بود دوستم باید می داد!!)

هیچی دیگه این هفته شاید با یکی دیگه از دوستای صمیمیم همراه بشم شایدم اون وقت نکنه

البته اونقدر با معرفت هست که وقتشو خالی کنه :)

باز هم سفر یک روزه......از فردا عصر!خدا کنه این دفعه درست بشن کارهام

وگرنه همچنان هر هفته یکشنبه دو شنبه مسافرت ......

اطلاق ...اطلاق!!

من خودم اصولا خیلی بدم تو اطلاق کردن جزء به کل!!یعنی اگه یکی تو یک رسته یا صنف یا گروه یا ....

باشه و یک کاری رو انجام بده خودبخود میبرمش و تحلیل میکنم کل رسته و گروهشون رو ...!!

اتفاقا امروز ظهر داشتم به همین فکر میکردم وقتی توی یک مهمونی بودیم.و سعی کردم این کار رو نکنم

اما انصافا به قول یکی از وبلاگ نویس ها یک نوع سادیسمه انگار که جذبت میکنه!

اما همه این ها تا وقتی خوبه که تو درباره بقیه این کار رو انجام بدی.وقتی یکی دیگه این اطلاق رو

که از جزء به کلی بکنه که تو توش هستی ؛ حس بدی میاد سراغت,حس دفاع یا توجیه یا ....

بهرحال دوست داری بقیه راجع به اون کل اینجوری فکر نکنن.چون واقعا همه جور آدم توی همه قشر ها هستند

خوب و بد

"حتی خدا هم ما را قضاوت نمی کند مگر پس از مرگ ما"

همیشه همینجوری

همیشه همینجوری بودم.وقتی همه شادند یه چیزی میگم یا یه کاری میکنم همه شده برای یک ساعت

اصلا شادی رو فراموش کنن!

وقتی همه ناراحتند برعکس!!فکر کنم دائما خودمدوست داره به خودم اثبات کنه میتونه جوّ رو عوض کنه!!

خود مریضی دارم!مثلا یادمه توی عزای یکی از فامیل اینقدر نوه ی مرحوم رو خندوندم که بنده خدا تا آخر مجلس

از ترس آبروش پذیرایی نکرد :))))

یا مثلا وقتی یکی از اطرافیان میرفت اتاق عمل , شوخیام اونقدر بود که بقیه فکر کردند بی احساسم.

وخب عکسش رو در پست پایین اونم شب عید میبینید!زیاد نرید تو خودتون ها,عذاب وجدان میگیرم ناخودآگاه

لااقل بعد امشب بخونیدش :)))))

غدد مستهلک

"گاهی یک جمله رو چند بار تکرار میکنم تا بشنوه,یا میبینم بقیه از گفتن چندبارش خسته میشن"

پدرم را میگویم؛فدای آن تحمل و دل دریاییت

"گاهی از سنگی که توی غذاهایم جدیدا پیدا میکنم برایش ناراحت میشوم,برای آن نگاه شرمنده اش"

مادرم را می گویم؛قربان آن نگاهت,شرمسار نبینمت مادر

وقتی این ها را میبینم بغض میکنم,مثل الآن !!

اما گویا غدد اشکی از کار افتاده اند,فقط برایشان اندوه میخورم 

 

 

*شب عیده,رودربایستی نکنین با خودتون,برین ببوسینشون,تا دیر نشده,تا خیلی پیر نشدن

قدرشونو بدونین