هوا خوب بود.پتوی گرم رویم نینداختم,کم لباس هم بودم که خوابیدم.خواب دیدم اما یادم نیست چه.حافظه آن قدر خرفت شده تا یاری نکند دیشب چه خواب دیدم.نمیدانم چه بود ولی هر چه که بود غرق در خواب شدم.خیلی خوابیدم.سردم بود.مچاله شدم ولی به خوابم ادامه دادم.میدانستم باید بلند شوم و لباس بپوشم یا پتو بیندازم. ولی اگر بلند میشدم خواب قطع میشد.میدانستم بالاخره یک ساعتی باید بلند شوم و این خواب تمام میشود.اما باز خودم را به نفهمی زدم و خوابیدم.حالا یک روز است که از آن چند ساعت خواب میگذرد,و برای من جز سردردِ زکامِ خوابی مه آلود که حتی اگر هم یادم باشد هیچ کدامش دیگر واقعی نیست,چیزی نمانده.

ق.ن:نمیدانم ضرورت دارد بگویم یا نه,هر داستانی,تمثالی از یک زندگی است؛حتی داستانی یک شبه! همه این استعاره ها واقعی بود!