یاد روزی که با سروان بود فکر کنم,نمیدونم,هیچ وقت درجه هاشون رو یاد نگرفتم,صحبت میکردم و دوست شده بودم.دیر وقت بود.من تنها و بیکار.دوست نداشتم برگردم خونه.خونه اصلا بد نبود.من دوست داشتم از بهار لذت ببرم.دوست داشتم با یک آدم جدید صحبت کنم.اون هم بیکار بود.حوصله اش سر رفته بود و مثل من تنها.زده بود بیرون از کانکس و شلوغ ترین میدون شهر رو که خلوت شده بود اون موقع می پایید.یادم نیست چطور سر صحبت رو باهاش باز کردم.ولی یادم هست ازش پرسیدم چه شب هایی هستی که گفت.میخواستم بروم همان شب ها پیشش.نشد.تنبلیم کرد یا آدم های قدیمی تر توی زندگی وقت به جدید و سن بالا ندادند.فردای آن روز با تاکسی از جلویش رد شدم.دید,شناخت,احترام نظامی گذاشتم.همسفر از من پرسید "میشناسیش؟" گفتم "آره,دیشب تا دیر وقت با هم گپ میزدیم" فکر کنم از همان جا پی به دیوانه بودن من برد!

 

ش.ن:میخوام برگردم اون جایی که انگشتام جا مونده ..