خونه مادربزرگه

پدربزرگ و مادربزرگ خود را سر بزنید

تا هستن نعمتن,واقعا قدرشونو بدونین :)

گروه به ظاهر مفید

جدیدا توی یک گروه تلگرامی عضو شدم,یکم به نظرم از گروه هایی که هر روز ششصدتا

جک میفرستن و همش رو رد میکنم و نمیخونم بهتره

درسته یکم با عمق این آشنا میشی که مردم هم زبونت چقدر سطح آگاهیشون محدوده

ولی به نظرم خوبه.کسی خواست بگه آیدیش رو بفرستم

+فقط لطفا هر حرفی رو توی این گروه قبول نکنید.تاکید میکنم فقط جهت آگاهی

خوبه ولی برای تصمیم گیری باید بیشتر مطالعه کرد

+من ناپدید شدم بدونید که پلیس فتا گرفته برده!

بعدا نوشت : یکم به هجویاتشون ادامه میدادن لفت میدادم!

جوانی - خیام

روز جوان با روز بزرگداشت خیام یکی شده تقریبا

یکم فکر کن,چه شود ....

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم 

وین یک دم عمر را غنیمت شمریم

فردا که از این دیر فنا در گذریم

با هفت هزارسالگان سر به سریم!

متنفر

بنده شدیدا منفورم.این را خودم خوب می دانم.به اینجا نگاه نکنید

به این ژست متفکرانه و آگاه مابانه و روشنفکر گونه!

من همیشه مورد تنفر خیلیا بودم.در ظاهر سعی میکردند نشان ندهند

ولی نمی توانستند انکارش کنند,از رفتارشان کاملا مشهود بود

و البته هست!شاید من نگذاشتم شاید خودشان اینطور فکر کردند

که خیلی نمی توانند به من نزدیک شوند.شاید از ترس قیدهای مسخره ام

شاید از اینکه خیلی خودم را بالا نشان می دادم و خب حس حقارت بهشان دست می داد

عموما اشتباه میکردم.با اینکه همیشه سعی کردم متواضع باشم

ولی در عمل گاهی ناخودآگاه کلاس می گذارم

و در عین حال از کلاس گذاشتن متنفرم!

خب این هم دلیلی دیگر برای تنفر.

و دیگر اینکه من همیشه جواب می دادم.تحمل نمیکردم

خیلی ها بخاطر همین نزدیک تر نشدند.ترس که نه

ولی حسی که شاید جوابی بشنوند بدتر از حرفی که زده اند

آن هم مودبانه!

اما تعداد کمی از دوستانم هستند که خب اسما دوستند

یعنی جرات کردند و پا فراتر گذاشتند و دیدند نه

برعکس چقدر درون خانه ی کوچکی دارم.

من فهمیدم که چرا از دور بهترم.چون از نزدیک حس تنفر ایجاد میکنم

برای همین کسی که نزدیک می شود خیلی نزدیکش میشوم

و همین دوری می آورد.مشکل شد دو تا!

و دست بر قضا

نمیتوانم هم داد بزنم که :

"من آن قدر ها هم بد نیستم,نزدیک شوید,نزدیک نمی شوم دیگر"

 

ت.ن:روی این متن کمی فکر کنید درباره خودتان

situation

روی میز همکارم نوشته سه موقعیته که سخت ترین تو دنیاست

حفظ نیستم ولی یادمه یکیش نتونستن حرف دل رو گفتن بود فکر کنم

 

اون قضیه

لازم به ذکره اون ماجرا ختم به خیر شد.یعنی حلالیت خواستم,اولش یکم بد برخورد کرد

ولی بعدش بخشید.تموم شد رفت

با من قدم بزن

به پیشنهاد یکی از دوستان میخوام جنبشی انجام بدم.فقط خواهشا تصور اینکه طرف میخواد

خودنمایی کنه و این حرفا رو بذارین کنار.صرفا برای اینه که بیشتر بدونم خودم تو نظر دیگران

چطورم و چقدر با خود واقعیم فاصله دارم.کار خوبیه به شما هم پیشنهاد میکنم.

ادامه نوشته

مرام نامه برای یک درد مشترک

بلاگرها کلا افراد بیچاره ای هستند.نه دنیا دارند نه آخرت

و این ها بخاطر این نیست که چون بلاگرند بدبختند,چون بدبختند بلاگرند!

اونایی که اینجان اغلب اهل خوش گذرونی نیستن.یا خودشون زهر خودشون میکنن یا بقیه

اهل خدا و پیغمبر هم خیلی نیستند,چون اون قدر به همین اسم ها دروغ شنیدن که پر شدند

اونایی که بلاگرند اغلب نه اهل سیگارند نه شرب خمر نه روابط نامشروع 

اونایی که اینجان خیلی خدا رو از روی نماز و روزه نمیشناسن,دنبال مذهب نمیرن

اصلا اگه اهل این چیزها بودند که اینجا نبودند

بلاگرها توی یک هیچ بزرگند.هیچ ندارند.از هیچی "لذت" نمیبرند.برای همینه تا یک چیزی برای لذت بردن

پیدا کنند به سرعت از وبلاگ سر به لذت گذاشته و شما عمرا ردی ازشون پیدا کنید

بلاگرها یک مشکل اساسی دارند.یک مشکل مشترک.و اون اینه که نمیتونن انتخاب کنند.

برای همینه اغلب ما روی یک موج سینوسی هستیم.

بلاگرها خیلی طفلکی اند.باهم خوب باشیم.اون ها نه دنیا دارند نه آخرت

رازهای جذابیت

هم اسب رو دوست دارم هم اسب سواری رو؛سفید مشکی طلایی

میدونی کلاس الان تو این چیزاست دیگه.اسب,ویولن و پیانو,ساحل و لباس نیم آستین

عکس در ارتفاع خیلی زیاد,فیلم با کواد کوپتر؛بساط شب نشینی با شیشه های مارک

سان روف و موسیقی به زبان های غیرفارسی و انگلیسی,مثل یونانی

اینا فعلا به ذهنم رسید.شما میتونین از خودتون و لذتی که میتونین ببرین صرف نظر کنین

و برین دنبال اینا که گفتم,قول میدم بهتون خیلیا جذبتون بشن

اصلا دیوونتون بشن.

اما یادتون باشه دیوونتون "نمیمونن"

جایی به نام متل قو

+به تاوان اعتقاد داری؟

-نه.ندیدم تا حالا کسی تاوان بدی ای که با من کرده رو بده

+خب تو کلا خاطرات بد تو ذهنت نمی مونه.

-حالا منظور ؟

+دوست دارم اون که "متل قو"یی بود تاوان کارش رو ببینه

-کدوم؟مگه چی کار کرد؟

+خر فرضم کرد

-قضاوت نکن.تو هیچی درباره اون و زندگیش نمیدونی!شاید بخاطر تو این کار رو کرده

+میتونم که بخوام اگه خر فرضم کرده دوست دارم تاوان کارش رو ببینم؟

-آره میتونی ولی کسی نیست جوابتو بده!

 

ش.ن:بعضیا میان ودو مشت گوجه سبز باهات سهیم میشن,بعضیا هم زندگی ات رو

فکر نکنم نیاز باشه بگم کدوم گروه زرنگ تره!

پشت سر

اون قدر از من توقع داشت که بهم گفت.دوستم رو میگم.همونی که مهمونش بودم

گفت ازت توقع نداشتم وقتی کنکورو خراب کردم اینو بهم بگی : ولش کن گذشت ...

توقع داشتم فحشم بدی,بگی خراب کردی احمق.وقتی اینجوری گفتی حس کردم چقدر پایینم توی

ذهنش که فقط بهم گفت ولش کن گذشت ...

توی پارک امیرکلا بودیم.بهش گفتم ببین من هیچوقت در مورد کسی سعی میکنم قضاوت نکنم

ولی فهمیدم زندگی واقعا خیلی کوتاهه که تو بخاطر کنکورش بیای خودتو عذاب بدی!

+میدونم پشت سرم خیلی حرفه.منظورم اینجا نیست.ترجیح میدم به کسی فکر نکنم.

متن طولانی

نماز و دستشویی

فکر آدم هزار تا راه میره.حالا نماز رو میشه فکرت رو کنترل کرد یا اصلا نخوند,دستشویی چی!

به این فکر میکردم :

+حوصله خوندن متن طولانی رو ندارم

-خب مگه کار خاص دیگه ای داری؟

+نه

-خب پس بخون

اینجور افراد دنبال یه آرامشند.منظورم دقیقا آرامشی که بوسیله آغوش یک انسان پر بشه

(مخالف ها بگن لطفا)

ضعیف نباش,حالا که آغوشه نیست,بامتانت متن های طولانی رو بخون

پیرمرد

تصمیم به تنها رفتن گرفتم.ساعت 12:30 بامداد زنگ زدم یکی از دوستام که گرگان بود

گفت منم میام.و این شد که مقصد ما شد بابل,و من تنها نبودم

القصه در راه باز با یک پیرمرد همسفر شدم که بسیار شبیه خودم بود,و خب طبعا حرفمون گل انداخته بود

تن صداش رو هم دوست داشتم.یکم کچل,سفید پوست,سیبیل های پرپشت سفید,هم قد خودم شاید کوتاه تر

جای یک زخم روی گونه چپش بود.تا آخر دقت نکردم جای چاقوئه یا تصادف.صدای خش دار دوست داشتنی ای

داشت.چهره پر جذبه اش که اگه کارگردان بودم برای یک نقش مهم ازش استفاده میکردم

اون هم بدش نیومده بود ازم.از هر دری با هم صحبت میکردیم.یاد چند وقت پیش افتادم که توی پارک

نشسته بودم و پیرمردها یکی یکی میومدن و باهام همکلام میشدن.شاید درونم پیر شده و خودم

توی جوونی موندم.با دوستش قرار داشت.مثل من.راننده کامیون بوده قبلا.بازنشسته بود الان.

اسمش رو نپرسیدم.حتی موهای دستش هم سفید شده بود

بهم می گفت کودکی و نوجوونی دیر میگذره,اما باورت بشه چهل سال برام مثل چهار ساعت گذشته

شصت و سه سالشه.

 

"تو فکرم که چیکار کنم که چهل سال بعد فقط چهار ساعت از زندگیم ارزش گفتن نداشته باشه

و بشه برای نوه ات قدر یک تابستون خاطره تعریف کنی"

ته دیگ

لجبازی

خیلی اسم بچگانه ای داره درسته؟

ولی برعکس آدم بزرگتر که میشه لجبازیش مثل ته دیگی میمونه که خشک وکهنه شده و سخت تر!

شب اول طوری لجبازی کردم که نتیجش شد بیداری طولانی و .....

گفتن نرو,گفتم نه باید برم.گفتن دیره,دوازدهه گفتم اشکال نداره خداحافظ

تا صبح هم سرد بود هم نخوابیدم.هم مجبور به شنیدن چرت و پرت های یک راننده ی کتاب فروش عاصی

از وضع مملکت گوش کنم و سرم رو به نشانه توافق هر چند دقیقه یک بار تکون بدم 

پس یادت باشه

"لجبازی مثل ته دیگ میمونه"

این من و این شما

خوبه فرصت برای خوندن هست,تو این یک هفته هم کم ننوشتین :)

و از مسافرت بگم....

یکم فرق داشت.کلا دیدگاهم رونسبت به زندگی عوض کرد.نه 180 درجه,کمتر ولی کیفی تر!

میخوام از این به بعد فاش تر صحبت کنم.منظورم رو از فاش میفهمین.یعنی بدون حجابی که قبلا بود

میخوام راجت تر بنویسم تا بلاگر های دیگه هم ببینن دنیاشون برای نوشتن خیلی بزرگ تره از اونی که فر میکنن

حرف گفتنی

بعد از یک مسافرت متفاوت برگشتم

سلام

الان وقتیه که نوشتن از سر گرفته می شود.قبلش یادآور بشم که پست های پایین یک سری پستند که

قبلا موقت بودند الان به حالت دائم در اومدند.

حرف برای گفتن زیاده.خیلی زیاد

تنها

کافیست روزی چشمانت را باز کنی و میان این همه هیاهو تنهاییت را ببینی

کافیست کمی گوش هایت را تیز کنی,بی صدایی کل دنیایت را فرا گرفته

هیس آرام باش

رفتن نه دیدن دارد,نه صدا

+برگرد خونه حتی اگه مطمئن باشی,تنها دل خودت برات شور میزنه ....

اگه یه روز یه نوم تو ...

وقتی گفتم تا صبح برویم,یقین کردند که من دیوانه ام.اما تا صبح با من همراه شدند

اسم آن ها را گذاشتم دوست,رفیق

اما وقتی به توگفتم مرا دیوانه نخواندی.برعکس,لبخند زدی ولی هیچوقت همراهیم نکردی

تو را چه بخوانم ....

 

بیا

بیا و مثل گذشته با من مهربون باش

بیا و بگذر , باور کن سخت است.سخت است این همه پنهانی زندگی با رازهای نگفتنی

بیا و دفتر و دیوانم باش ....

نفهمیدن

آه از نفهمیدن,نفهمیدن نفهمیدن

بیداری پشت بیداری

انسان تا چند ساعت میتواند نخوابد مداوم؟

آیا

یاز میگردم آیا ....؟

از راهت یا به راهت؟

نمیدانم ......

بیداری محض

از جمعه ظهر که یک ساعت خوابیدم تا دیشب ساعت نه بیدار بودم!

سعدی

از دست دوست هر چه ستاني شکر بود 
وز دست غير دوست تبرزد تبر بود

شرط وفاست آن که چو شمشير برکشد
يار عزيز جان عزيزش سپر بود

يا رب هلاک من مکن الا به دست دوست
تا وقت جان سپردنم اندر نظر بود

گر جان دهي و گر سر بيچارگي نهي
در پاي دوست هر چه کني مختصر بود

ما سر نهاده‌ايم تو داني و تيغ و تاج
تيغي که ماه روي زند تاج سر بود

مشتاق را که سر برود در وفاي يار
آن روز روز دولت و روز ظفر بود

ما ترک جان از اول اين کار گفته‌ايم
آن را که جان عزيز بود در خطر بود

آن کز بلا بترسد و از قتل غم خورد
او عاقلست و شيوه مجنون دگر بود

با نيم پختگان نتوان گفت سوز عشق
خام از عذاب سوختگان بي‌خبر بود

جانا دل شکسته سعدي نگاه دار
داني که آه سوختگان را اثر بود

وصیت

وای که شعرهای سیاوش با آدم چه که نمیکنه

 

روی سکوی کنار پنجره,همه شب جای منه

چند ورق کاغذ و یک دونه قلم,همیشه یار منه ....

 

باید وصیت نامه بنویسم.باید بنویسم وقتی مردم,توی مسجد برام مداح نیارن

چند تا آهنگ رو پخش کنن فقط,یکیش همینه,یکیش هم بزن تار هایده است

با این ها بیشتر تو ذهن بقیه میام تا با صدای بلند آقای مداح!

نمیدونم

باید بروم.باید بروم و اشتباهم را جبران کنم.نمیدانم ....

 

تو تازه فهمیدی
من خیلی وقته میدونم,خدا با فرشته هاشه

 

+اصلا صحبت این نیست بخوام ازت تعریف کنم.نه تو نیاز به این داری و نه من

مشکل از اون جایی شروع میشه که دقیقا همه حرفام رو چپه میشنون

شاید هم من چپه میگم!

تاصبح

یک شب بیداری تا صبح

باید مسافرت را حتما بروم.باید بروم و در جاده نخوابم.باید در راه موسیقی گوش بدهم

تا گوشم به شنیدن صدای دریا آماده شود

+وقتی نتونی یک نفر رو درک کنی حس مرده بودن بهت دست میده

ولی وقتی درک میکنی,با خودت میگی : نه بابا,منم به یه دردی میخورم

اما من امیدوارم هیچ دردی نباشه,که قرار باشه بعدا بهشون بخورم!

بدبخت ها

اون هایی که از دو شب به بعد بیدارند بدبختند

از من به نوشتن

من هیچوقت تو را ترک نکردم عزیز من

من فقط از هیاهو گاهی فسرده می شوم