دکمه ری استارت
خواستم بخوابم.خیلی تشنه شده بودم.یک لیوان آب برداشتم.یک ربع بعد رفتم بخوابم.صبح بود با پای برهنه رفتم جلوی سفارت.یک پیت نفت هم دستم بود.میخواستم خودم را آتش بزنم.نمیدانم چه شده بود خودم را توی این راه انداخته بودم.چرا خودسوزی؟ولی دوست نداشتم انگار از راهم برگردم.بارها این راه مزخرف دو ساعته از خانه تا سفارت را رفته بودم.آن قدر که حفظ بودم.و حالا پای برهنه و خودسوزی بخاطر نوبت آزمونی که به همه می رسید جز من.دیگر حالم از این همه زد و بند و رابطه بهم میخورد.من دو سال معطل بودم ولی میدیدم کسانی که پول دارند ظرف دو هفته آزمون می دهند.حالا وقتش بود.همه مرا میدیدند.تو که میسوزی میمیری دیگر چه فایده؟شاید بعد من آن هایی که منتظر بودند راه برایشان باز شود و جلوی این مسخره بازی گرفته شود.پیت را ریختم.کبریت را زدم.تا همه دیویدند سمتم شعله کشاندم خودم را و سوختم,بد سوختم.نفس زنان بیدار شدم.دهانم خشک خشک بود.تشنه ام شده بود.آن لیوان آب را خوردم و دوباره خوابیدم.این بار هم جلوی سفارت بودم.پیت نفت این بار دست یک نفر دیگر بود.خودش را آتش زد.من برگه آزمون دستم بود.
ل.ن:اگر داستانی حتی کمی واقعی هم باشد ذکر میکنم.این از آن ها نیست.صرفا یک داستان خیلی کوتاه است مثل همیشه.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر ۱۳۹۵ ساعت 14:16 توسط پیک
خط خوش روح انسان را جلا میدهد