برف نیامده
مادرم فیلم می بیند و می گوید خوش بحالشان,چه برفی می آید.می گوید قدیم ها خیلی برف می آمده حتی از قد او هم بلندتر.دارم به این فکر میکنم تا چند سال قبل که آبان اینجا برف داشت,ما هم خیلی احساسی تر بودیم,مردم اینجا دل رحم تر بودند و هم را محکم تر بغل میکردیم.قدیم ترها که وقتی صبح بیدار میشدیم و برف را میدیدیم,به این فکر میکردیم کی برف بازی کنیم,کجا قدم بزنیم و دوستانمان را هر جا که بودند پیدا میکردیم تا قسمت کنیم با هم این دوست داشتنی را و تنها نباشیم.گفتم تنها نباشیم,نمیدانم چرا برف تنهایی را به یادم می آورد ..
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۵ ساعت 14:12 توسط پیک
خط خوش روح انسان را جلا میدهد