خیلی خوب است آخر شب تصمیم میگیری برای اینکه بیکار شوی و بتوانی کارهایی را که دوست داری انجام بدهی.به این فکر نکنی که بی پول میشوی و مسافرت نمیتوانی بروی و حتی زندگی سخت تر میشود,به این فکر کنی میتوانی بیشتر بنویسی و بخوانی و از زیربار تاهل که مادرت پیوسته دوست دارد تو را در دامانش بیندازد شانه خالی کنی و مجرد بمانی,چون شغلی را که فکر میکنی باید داشته باشی , نداری.شاید زندگی سخت تر بشود,شاید هم بیکار نماندم و شغل درخور شان و مناسبی را پیدا کردم و راضی بودم.مهم الان است.الان که اشتباهی مینویسم فردا باید سرکار بروم و تصمیم گرفته ام خودم را هر چه زودتر از این کار مزخرف بیکار کنم.

ب.ن:فصل دوم تراس هم تموم شد.فصل سوم مانده."تمام چیزهایی که میخواهم بگویم"