بی خود شده آنم,سرگشته و حیرانم/گاهیم بسوزد سرو پر,گاهی سر و پر سازد

 

وقتی میرفتم مسافرت به این فکر میکردم که زمین چقدر بزرگ است و مردم چقدر زیادند.ببین من هنوز خیلی جاها از روی زمین را ندیده ام ولی همین من را مسحور میکرد.همین که باید ببینم و بیشتر سحر بشم.نمیدانم تا کجا.شاید تا دیوانگی.مهم نبود.
اما الان طور دیگری شدم.چقدر آدم توی این کره خاکی زیاده و چقدر از اون ها که من هنوز باهاشون آشنا نشدم.
شاید که نه حتما دیوانگی است فکرش ولی فکر کن اون قدر خافظه ات قوی بود که همه اون هایی را که دوست داشتی ببینی و بشناسی , همه علاقه هایشان یادت می بود.این که قهوه دوست دارند یا چای,از شیر بدشان می آید و روزنامه نمیخوانند,کدام گل را عاشقند و توی کدوم فصل شکوفا میشوند.

قدیم ها مد بود ولی بعد مسخره میکردند اگر کسی می پرسید گل مورد علاقت چیست!درست هم بود,چون اون سوال کلیشه ای فقط بخاطر تلطیف فضا بوده و بس.الان هم مسخره میکنند ولی واقعا کیه که از هدیه گرفتن گل مورد علاقش خوشش نیاد؟

از کجا شروع شد به کجا ختم شد!بگذریم ...
ولی واقعا چقدر آدم که هنوز نمی شناسم.