خونه بدون درب و پنجره
نمیدونم چرا بعضی شب ها,آدم یاد چیزهای نداشته اش میفته.
اصلا هم دست خودت نیست.نه اینکه بهش فکر کرده باشی قبلا
اصلا هم دست خودت نیست.نه اینکه بهش فکر کرده باشی قبلا
بگذار رو راست تر باشم.من خیلی بی قید بودم.همیشه این جور زندگی رو دوست داشتم.سفر,شب بیداری و قدم زدن.شاید خیلی ها دوست داشته باشند.
گذشت و من مقیدتر شدم به زندگی.مقیدترم کردند.افرادی که نزدیکم شدند و همراهم بودند.و بعد یکی یکی خودشان رفتند و من ماندم و عادتی که علاقه ای بهش نداشتم,دلواپسی برای آینده ی نیامده!
پس انداز برای روزی که معلوم نیست کی قراره برسه(گرچه این مورد رو نتونستم تغییر بدم و هیچوقت پس اندازگر نخواهم شد)
امشب که منتظر توی ایستگاه اتوبوس نشستم ناگهان حواسم رفت.رفت به اونجا که یک عده تغییرت میدهند و خودشان میروند و تو اگر به اصل خودت برنگردی اذیت میشی.
این ها از اون حرف هایی بود که هیچ جهتی نداشت.هیچ نتیجه ای نداشت به ظاهر
از اون خونه های بدون درب و پنجره,ولی پایانش به انتخاب خودت بازه
ب.ن:فقط کاش من یک دختر داشتم!
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۵ ساعت 14:10 توسط پیک
خط خوش روح انسان را جلا میدهد