ساعت 1 شب.هوای خنک شهریور و پنجره باز و پتو تا رو بینی

-پیک,بیداری؟
+آره
-به نظرت چی میشه؟
+راستش به نظرم صداقت همیشه شکست میخوره.
-نه جدی,شعار نده.درست حرف بزن
+کجاش شعاره؟دفعه قبل مگه صادق نبودی؟دیدی چی از حرفامون برداشتند؟
-خب اینجوری که نمیشه,پامون رو کج میذاریم بلا نصیبمون میشه؛میگن اینم نتیجش,خوب میذاریم گرفتار میشیم میگن خدا داره امتحان میکنه!
+با همه این ها پای خدا رو وسط نکش.اون از همون اول هم حرفی نداشت.گاهی بهانه میاورد که ببینه ما چی میگیم.
-خب حالا میگی نمیشه؟
+اگه مغزش رو خر گاز گرفته باشه آره,نمیشه.ولی من میترسم!
-از چی؟
+نکنه این همون باشه که نمیخوایم؟!
-یعنی هم تنهات بذاره هم کلاس؟!
+دقیقا!
-ما هم میریم خیانت میکنیم مثل بنز!
+میشیم یکی مثل فلانی و فلانی و فلانی!پس این عشق خاک بر سر که میگن خوبه و ما همیشه منتظرش بودیم شب ها تا دیر وقت منتظرمون بمونه و شام نخوره تا بیاییم چی!؟
-خدا رو چه دیدی ,شاید هندونه شب یلدا این بار قرمز و شیرین دراومد!