سلام پیک عزیز.نمیدونم در چه حالی هستی.نمیدونم چرا اینقدر امروز پریشانی.نمیدونم فکر میکنی یا نه که دردی داری یا نه و درمانی برای دردی که نمیدانیم هست یا نه,هست یا نه.
پیک عزیز,بارها خودت گفتی نباید خودت را بیرون بریزی.بارها همه جه نوشتی و گفتی حتی با خودت.ولی باز گاهی یادت می رود و باعث تلخ کامی اطرافیانت می شوی.لازم نیست همه بدانند که درون تو چه می گذرد.نشنیده ام حرف بدی از دهانت بیرون بیاید یا با تندی خودت را بیرون بریزی,اتفاقا آرام تری و همین بقیه را مشوش میکند.صرف نظر کن از گفتن آن چه که درونت میگذرد.شاید واقعا هیچ کس توی دنیا مرهمی برای دره های درونی هیچ کس نیست.
پیک مهربان,من و تو از همه بیشتر می دانیم تو بد کسی را نخواستی.نمیگویم حسود نبوده ای که گاهی بودی و می دانم.تو نسبت به دوستانت مهربان بوده ای ولی نمیدانم چرا همیشه برعکس شد.خوب که نگاه میکنم همه اطرافیان دوستانت تو را عامل شر محبوبشان می دانند.تو بد نخواستی و آن ها بد نمی خواهند,نمی دانم این تضاد از کجا می آید.
گذشته از این حرف ها تو توی آخرین نامه گفته بودی "سیری".گفته بودی هیچ چیز نیست برای "خودم".گفته بودی خوشحالم از خوشحالی دیگران واین موهبت است.زندگی مثل شکلات است و تو شیرینی شکلات قبلی را از یاد برده ای انگار.شکلات جدیدت تلخ است.فکر کنم فرانسوی باشد با درصد بالا که کام تو را شیرین نمی کند.مشوشی و میدانم چرا.
تو از این زندگی سیری؛چون میدانی این شکلات تلخ هم که برود,شکلات شیرینی می آید که باز هم می رود.این حقیقت خیلی تلخ است.اما یادم نمی رود به من گفتی در لحظه زندگی کردن را بفهم.پیک عزیز بفهم.زنبوری نباش که عسل درست کردن را بلد باشد و چشیدن را نه.
پیک,خودت راکنترل کن.تو از من بهتر می دانی که میگذرد.هر چند همیشه این امید را داده ای و نشد.
غم تو از یک یا چند آه بیشتر شده.برای بقیه خوردی و برای خودت ...
پیک راستش غمم گرفت.از این که هی نوشتی و نشد هی گفتی و نفهمید هی خواندی و ندید.غمم گرفت از این که هم او عاشق توست و هم تو میدانی که او عاشق توست ولی راه ورود به قلبش را نمی دانی.هر چه هر جادر زدی نشد.نمی گویم تو اشتباه نکردی ,نه.ولی کاش آغوشش را آن طور که تو دوست داشتی باز میکرد.مگر نه اینکه عاشق توست؟مگر نه اینکه خداست؟
جالب این که درد تو درد نیست و اصلا دردی نیست,و بدتر اینکه درد همینجاست.
خوب گفتی راستی."گند".تو درست مثل کسی که داروی تهوع آوری بدهندش و بگویند بالا نیاور.تو بالا بیاوری و بعد گند بزنی و آن وقت حتی خودت هم از چشم خودت ببینی,که اگر هم نبینی در اصل ماجرا فرقی نمیکند.
پیک شاید من میدانم که تو شراب قرمز دوست داری.شاید من میدانم که قدم زدن و شعر خواندن زندگی ات را زندگی میکند.شاید شاید من باشم و بدانم ... چه اهمیتی دارد؟کس دیگه ای نیست که بداند و تو این را خوب می دانی.
راستش نوشته بودی که یک خوشبخت نمیشناسی.خواستم بگویم خیلی قدرنشناس شدی,ولی نشد.
فکر کنم قرار است هیچ کدام از ما نفهمیم و نتوانیم بفهمیم 

 

نامه ام را نیمه تمام می گذارم.چون می دانم تو در این حال باقی نمی مانی.باز لبخند می زنی و باز دلسوز همیشگی می شوی و باز خودت را از یاد میبری و حالت خوب می شود.