داستانک
روزنامه رو ورق زدم اونروز.پنجشنبه بود.نه,بازاریاب و سرآشپزچینی و پرستارسالمند و ماساژور میخواستن ملت.تا دلت هم بخواد آگهی لوله بازکنی داشت اونروز.زمین فلان جا مفت متری سه تومن.یه سی تومنی داشتم.ماشین زیرپام رو بفروشم ده متر بخرم بریم با زنم و بچه توراهش سر مستراح زندگی کنیم.اه ... لعنت به این زندگی که یک مرد متاهل با یک زن و بچه تو راهش دنبال کار سگ دو بزنه.نمیدونم من با چه عقلی گفتم زن بگیرم.این بیچاره رو هم گرفتار کردم.مجرد میموندم تا حالا صدنفر رنگ به رنگ عوض میکردم خوشگل تر و جوون تر,نه خرجی نه چیزی.کلافه شدم زدم بیرون یک هوایی بخورم.پشت چراغ قرمز از این ماشین بیست تومنی ها کنارم بود یک پسر جوون توش نشسته بود صدای ضبطش رو بلند کرده بود انگار عروسی عمه اشه!اون هم نه از این آهنگ آدمیزادی ها,ازین وحشی بازی ها!رپه چیه همون ها.گفتم خوش بحالش نه میفهمه زن و بچه و قرض و بدهی چیه,نه خرج و مسئولیت.الانم میره دو تا چهارراه بالاتر یکی از این دختر نوجوون ها رو سوار میکنه که ده برابر از خودش سره ....خدایا قدرتت رو شکر.
چشم دوم
از اول هفته رفته بودم دنبال کار بیمه بابا.عصر ها هم میرفتم مسافر کشی.هفته پیش از روی داربست افتاد پاش شکست.بالاخره پنجشنبه تونستم بیمه بیکاری بگیرم و خسارت و...خوشحال بودم.صدای ضبط رو بلند کردم از راه برگشت.انگار مثلا فاتح جنگ جهانی دومم.پشت یک چراغ قرمز یک ماشین از این یکم گرون ها کنارم واستاده بود.با خودم فکر کردم خوش بحالش.حتما زن گرفته و شایدم بچه داره.کارمنده و یک زندگی آروم و خوب.خوش بحالش.خدایا ما که چیز زیادی ازت نمیخواهیم.یک زن زندگی و یکم پول در حد همین ماشین بغلی.مگه ما میلیارد میلیارد خواستیم!نمیدونم چرا نمیدی.حکمتت رو شکر
خط خوش روح انسان را جلا میدهد