پیرمردظاهری آراسته داشت.از دیدنش در آن مکان تعجب کردم.خیلی رسمی,کت و شلوار ذغال سنگی شیکی به تن کرده بود و کفش هایش برق میزد.تعجب من بخاطر آراستگیش یا سن و سالش نبود.تا رسید یک گوشه نشست و بی توجه به همه کفش هایش را درآورد.سرش را پایین انداخت و آرام گریه کرد.آن قدر گریه اش سنگین بود که نتوانستم بیشتر نگاهش کنم.بعد از چند لحظه سرش را بالا می آورد,روبرو را نگاه می کرد بدون اینکه چیزی زمزمه کند؛سیل اشکش بیشتر می شد و باز سر به زیر می انداخت و هق هق بی صدایش شدیدتر میشد.

سه چهار متر آن طرف تر,زنی میانسال در حالی که تسبیح را میچرخاند و زیر لب دعایی میخواند بعد از کتک زدن خردسالش بخاطر زمین خوردن,برگشت و با نفرتی عجیب پیرمرد را نگاه کرد.یک آن فقط دعایش را در همه این مدت قطع کرد و به خانم کنار دستیش گفت : "ما هم اگه بلد بودیم مثل این با این همه ثروت خودمون رو جلو امام رضا به موش مردگی بزنیم الان ده برابر حاجت روا شده بودیم"