اصلا بحث کلاس گذاشتن است!رفتم برای خودم عیدی بخرم.رفتم جایی که هر وقت میرم دست و دلم میلرزه و بدلیل خرج های زیاد و اضافی و ترس از خالی شدن پول جیب و حتی بانک!سریع و با ترس و لرز میرفتم .اما این بار با طیب خاطر و سری بالا چون میدونستم باید برای خودم یک چیزی بخرم!بله اونجا جمعه بازار کتابه.و رفتم و دامنم از دست برفت و سه چیز خریدم.مثنوی معنوی ,شمس تبریزی و رهی معیری.

و عصر همون روز با یک دوست و مهموناش رفتیم بیرون و خوش گذشت و برای اولین بار رفتم بولینگ!!اصلا ورزش مسخره ایست مخصوصا وقتی بین اون ها اول بشی از آخر!البته تقصیر شیب لاین بود وگرنه من بلد بودم :)))

و البته همونجا فهمیدم پیر شدم ..... چون یک نفر دیگر بود که از من بیشتر حرف میزد :)) و من خاموش بودم و این برای دوستم هم عجیب بود.

و بعد اینکه وقتی کلید خونتون همراتون نیست لطفا زیاد مایعات ننوشید ...عواقب خوبی نداره!

بقیه عید هم هیچی ...شب سیزده پیاده روی تنهایی و کلی پیاده روی!خیلی !تا حدی که شب کمر درد شدم!سیزده هم همچنان بارون اومد که فاتحه اعتقادات قدیمی ها رو خوند که : " سیزده به در,چهارده به دور"

حتی دیده شده برف در اطراف شهر! و این بود که کارم شد خوندن سینوهه در غروب جمعه سیزده که میگفتن خیلی غم انگیزه .... اصلا غمی نداشت!چون خداییش اینقدر بارون بارید هیچ غروبی دیده نشد!

تا یادم نرفته شب سیزده یک نفر رو دیدم خواستم یه یادی کنم اینجا ازش :)